تبلیغات
هفت سپهر - حضرت خضر
 
هفت سپهر
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
 
 
چهارشنبه 8 بهمن 1393 :: نویسنده : سید محمد حسینی
حضرت خضر علیه السلام

به نام خداوند بخشنده مهربان

 

حضرت خضر علیه السلام یکی از پیامبران معاصر با حضرت موسی علیه السلام بود.

نام اصلی حضرت خضر علیه السلام "تالیا بن ملکان بن عامر بن أرفخشید بن سام بن نوح علیه السلام"است.

از معجزات حضرت خضر علیه السلام این بود که روی هر زمین خشکی می‌نشست، زمین سبز و خرم می‌گشت و دلیل نامش، خضر(سبز) نیز همین است.

او همان عالِم بزرگواری است که موسی علیه السلام بنا به فرموده خدا به دیدارش رفت و داستان آن در سوره مباركه كهف آورده شده و در آیه 65 - بدون ذكر نام-  با عبارتی درخشان از وی ستوده شده است:

 

فَوَجَدَا عَبْدًا مِّنْ عِبَادِنَا آتَیْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْمًا

 (در آنجا) بنده‏اى از بندگان ما را یافتند كه رحمت (و موهبت عظیمى) از سوى خود به او داده و علم فراوانى از نزد خود به او آموخته بودیم

 

این داستان از این قرار است كه:

خداى سبحان به حضرت موسى علیه السلام وحى كرد كه در سرزمینى، بنده‏اى دارد كه داراى علمى است‏ كه وى آن را ندارد و اگر به طرف "مجمع البحرین" برود، او را در آنجا خواهد دید؛ به این نشانه‏ كه هر جا ماهى، زنده - و یا گم - شد همانجا او را خواهد یافت.

حضرت موسى علیه السلام تصمیم گرفت كه آن عالِم را ببیند و چیزى از علوم او را فراگیرد. پس به دوستش اطلاع داده و به اتفاق به طرف "مجمع البحرین" حركت كردند و با خود یك عدد ماهى مرده برداشته و به راه افتادند تا به آنجا رسیدند و چون خسته شده بودند بر روى ‏تخته سنگى كه بر لب آب قرار داشت، نشستند تا لحظه‏ اى بیاسایند و چون فكرشان مشغول بود از ماهى غفلت نموده و فراموشش كردند.

از سوى دیگر، ماهى به آب افتاد. همراه حضرت موسى علیه السلام با اینكه آن را دید فراموش كرد كه به وی خبر دهد. پس از ساعتی از آنجا برخاسته و به راه خود ادامه دادند تا آنكه از "مجمع البحرین" گذشتند و چون بار دیگر خسته شدند، حضرت موسى علیه السلام به او گفت: "‏غذایمان را بیاور كه در این سفر سخت كوفته شدیم".

در آنجا دوست موسى علیه السلام به یاد ماهى و آنچه‏ كه از داستان آن دیده بود افتاد و در پاسخش گفت:

" آنجا كه روى تخته سنگ نشسته بودیم ‏ماهى را دیدم كه زنده شد و به دریا افتاد و شنا كرد تا ناپدید گشت، من خواستم به تو بگویم‏ ولى شیطان از یادم برد و ماهى را فراموش كردم".

حضرت موسى علیه السلام گفت:

"این همان است كه ما در طلبش بودیم و آن تخته سنگ، همان نشانى ما است؛ پس باید بدانجا برگردیم".

بى درنگ از همان راه كه رفته بودند برگشتند، و بنده‏ اى از بندگان خدا را كه خدا رحمتى از ناحیه خودش و علمى لدنى به او داده بود بیافتند.

موسى علیه السلام ‏خود را بر او عرضه كرد و درخواست نمود تا او را متابعت كند و او چیزى از علم و رشدى كه‏ خدایش به وی ارزانى داشته، به او نیز تعلیم دهد.

آن مرد عالِم گفت:

"تو نمى ‏توانى با من باشى و آنچه ‏از من و كارهایم مشاهده كنى تحمّل نمایى، چون تأویل و حقیقت معناى كارهایم را نمى ‏دانى و چگونه تحمّل توانى كرد بر چیزى كه احاطه علمى بدان ندارى؟"

موسى علیه السلام قول داد كه هر چه دید، صبر كند و ان شاء الله در هیچ امرى نافرمانیش نكند. عالِم بنا گذاشت كه‏ خواهش او را بپذیرد و آنگاه گفت: "پس اگر مرا پیروى كردى باید از من درباره هیچ چیزى ‏سؤال نكنى تا خودم درباره آنچه انجام میدهم، آغاز به توضیح و تشریح كنم".

موسى علیه السلام قبول نمود و به همراه آن عالِم، حركت كردند تا بر یك كشتى سوار شدند كه در آن جمعى دیگر نیز سوار بودند. موسى علیه السلام نسبت ‏به كارهاى آن عالِم خالى الذهن بود.

دیری نگذشت كه آن عالِم، كشتى ‏را سوراخ كرد. سوراخى كه با وجود آن، كشتى غرق می شد.

موسى علیه السلام آنچنان تعجب كرد كه عهدى را كه با وی بسته بود، فراموش نموده و زبان به اعتراض گشود و پرسید: "چه مى ‏كنى؟ مى‏ خواهى اهل كشتى را غرق كنى؟ عجب كار بزرگ و خطرناكى كردى".

عالِم با خونسردى جواب داد: "نگفتم تو صبر با من بودن را ندارى؟"

موسى علیه السلام به خود آمد. سپس عذرخواهى كرد و گفت: "من ‏آن وعده ‏اى را كه به تو داده بودم فراموش كردم. اینك مرا بدانچه از در فراموشى مرتكب شدم ‏مؤآخذه مفرما و در باره ‏ام سخت‏گیرى مكن".

كمی بعد از كشتى پیاده شده و به راه افتادند. در بین راه، به پسركی خردسال برخورد نمودند. عالِم آن‏ كودك را بكشت. باز هم اختیار از كف موسى برفت و بر او تغیّر كرد و گفت:

"این ‏چه كار بود كه كردى؟ كودك بى گناهى را كه جنایتى مرتكب نشده و خونى نریخته بود بى ‏جهت كُشتى؟ راستى چه كار بدى كردى".

عالِم براى بار دوم گفت: "نگفتم تو نمى ‏توانى در مصاحبت من خود را كنترل كنى؟"

این بار دیگر موسى علیه السلام عذرى نداشت كه بیاورد تا با آن عذر، از مفارقت عالِم جلوگیرى كند و از سوى دیگر هیچ دلش رضا نمى ‏داد كه از وى جدا شود. به ناچار اجازه خواست تا به طور موقّت ‏با او باشد. به این معنا كه مادامى كه از او سؤالى نكرده با او باشد، و همینكه سؤال سوم را پرسید، مدّت مصاحبتش پایان یافته باشد و درخواست ‏خود را به این‏ بیان اداء نمود:

"اگر از این به بعد از تو سؤالى كنم دیگر عذرى نداشته باشم".

عالِم قبول كرد و باز به راه خود ادامه دادند تا به روستایی رسیدند و چون گرسنگیشان به منتهای درجه رسیده بود، از اهل روستا طعامى خواستند و آنها از پذیرفتن این دو میهمان سر باز زدند. در همین حال، دیوار خرابى را دیدند كه در شرف فرو ریختن بود؛ به طورى كه مردم از نزدیك شدن به آن پرهیز مى ‏كردند. عالِم به نزدیك دیوار رفته و آن را بی هیچ مُزدی مرمّت نمود.

موسى علیه السلام پرسید: "اینها كه از ما پذیرائى نكردند و ما الآن محتاج به آن دستمزد بودیم".

مرد عالِم گفت: "اینك فراق من و تو فرا رسیده. بنابراین به تأویل آنچه كردم، برایت مى ‏گویم و از تو جدا مى‏ شوم:

اما آن كِشتى كه دیدى سوراخش كردم مال عدّه ‏اى مِسكین بود كه با آن در دریا كار مى ‏كردند و هزینه ی زندگى خود را به دست مى‏ آوردند و چون پادشاهى از آن سوى‏ دریا، كشتى ‏ها را غصب مى‏ كرد و براى خود مى ‏گرفت، من آن را سوراخ كردم تا وقتى او پس از چند لحظه مى ‏رسد، كِشتى را معیوب ببیند و از گرفتنش صرف نظر كند.

و اما آن پسر كوچكی را كه كشتم؛ خودش كافر و پدر و مادرش مؤمن بودند. اگر او زنده مى ‏ماند با كُفر و طغیان خود، پدر و مادر را هم منحرف مى‏ كرد. رحمت‏ خدا شامل حال آن دو بود و به ‏همین جهت مرا دستور داد تا او را بكشم تا خدا به جاى او، به آن دو، فرزند بهترى دهد. فرزندى صالح‏تر و به خویشان خود مهربانتر و بدین جهت بود كه او را كشتم.

و اما دیوارى كه ساختم. آن دیوار مال دو فرزند یتیم از اهل این شهر بود و در زیر آن‏ گنجى نهفته بود كه متعلّق به آن دو بود و چون پدر آن دو، مردى صالح بود، به خاطر صلاح پدر، رحمت‏ خدا شامل حال آن دو شد. پس مرا امر فرمود تا دیوار را بسازم به طورى كه تا دوران بلوغ آن ‏دو استوار بماند و گنج، محفوظ باشد تا آن را استخراج كنند و اگر این كار را نمى‏ كردم، گنج‏ بیرون مى ‏افتاد و مردم آن را مى ‏بردند. من آنچه كردم از ناحیه خود نكردم، بلكه به امر خدا بود و تأویلش هم ‏همان بود كه برایت گفتم".

این بگفت و از موسى علیه السلام جدا شد.

 






نوع مطلب :
برچسب ها : حضرت خضر،
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : سید محمد حسینی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :