تبلیغات
هفت سپهر - ضرب المثل
 
هفت سپهر
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
 
 
شنبه 4 بهمن 1393 :: نویسنده : سید محمد حسینی

آش نخورده و دهن سوخته

در زمان‌های‌ دور، مردی در بازارچه شهر حجره ای داشت و پارچه می فروخت . شاگرد او پسر خوب و مودبی بود ولیكن كمی خجالتی بود.

مرد تاجر همسری كدبانو داشت كه دستپخت خوبی داشت و آش های خوشمزه او دهان هر كسی را  آب می انداخت.

روزی مرد بیمار شد و نتوانست به دكانش برود. شاگرد در دكان را باز كرده بود و جلوی آنرا آب و جاروب كرده بود ولی هر چه منتظر ماند از تاجر خبری نشد.

قبل از ظهر به او خبر رسید كه حال تاجر خوب نیست و باید دنبال دكتر برود.

. پسرك در دكان را بست و دنبال دكتر رفت . دكتر به منزل تاجر رفت و او را معاینه كرد و برایش دارو نوشت 

پسر بیرون رفت و دارو را خرید وقتی به خانه برگشت ، دیگر ظهر شده بود. پسرك خواست دارو را بدهد و برود ، ولی همسر تاجر خیلی اصرار كرد و او را برای ناهار به خانه آورد

 همسر تاجر برای ناهار آش پخته بود سفره را انداختند و كاسه های آش را گذاشتند . تاجر برای شستن دستهایش به حیاط رفت و همسرش به آشپزخانه برگشت تا قاشق ها را بیاورد

پسرك خیلی خجالت می كشید و فكر كرد تا بهانه ای بیاورد و ناهار را آنجا نخورد . فكر كرد بهتر است بگوید دندانش درد می كند. دستش را روی دهانش گذاشتش.

تاجر به اتاق برگشت و دید پسرك دستش را جلوی دهانش گذاشته به او گفت : دهانت سوخت؟ حالا چرا اینقدر عجله كردی ، صبر می كردی تا آش سرد شود آن وقت می خوردی ؟

زن تاجر كه با قاشق ها از راه رسیده بود به تاجر گفت : این چه حرفی است كه می زنی ؟ آش نخورده و دهان سوخته ؟ من كه تازه قاشق ها را آوردم.

تاجر تازه متوجه شد كه چه اشتباهی كرده است  

  

 

از آن‌ پس، وقتی‌ كسی‌ را متهم به گناهی كنند ولی آن فرد گناهی نكرده باشد  ، گفته‌ می‌شود :‌ آش نخورده و دهان سوخته









شنو و باور نكن

در زمان‌های‌ دور، مرد خسیسی زندگی می كرد. او تعدادی شیشه برای پنجره های خانه اش سفارش داده بود . شیشه بر ، شیشه ها را درون صندوقی گذاشت و به مرد گفت باربری را صداكن تا این صندوق را به خانه ات ببرد من هم عصر برای نصب شیشه ها می آیم .

از آنجا كه مرد خسیس بود ، چند باربر را صدا كرد ولی سر قیمت با آنها به توافق نرسید. چشمش به مرد جوانی افتاد ، به او گفت اگر این صندوق را برایم به خانه ببری ، سه نصیحت به تو خواهم كرد كه در زندگی بدردت خواهد خورد.

 

باربر جوان كه تازه به شهر آمده بود ، سخنان مرد خسیس را قبول كرد. باربر صندوق را بر روی دوشش گذاشت و به طرف منزل مرد راه افتاد.

كمی كه راه رفتند، باربر گفت : بهتر است در بین راه یكی یكی سخنانت را بگوئی.

مرد خسیس كمی فكر كرد. نزدیك ظهر بود و او خیلی گرسنه بود . به باربر گفت : اول آنكه سیری بهتر از گرسنگی است و اگر كسی به تو گفت گرسنگی بهتر از سیری است ، بشنو و باور مكن.

باربر از شنیدن این سخن ناراحت شد زیرا هر بچه ای این مطلب را می دانست . ولی فكر كرد شاید بقیه نصیحتها بهتر از این باشد.

 

همینطور به راه ادامه دادند تا اینكه بیشتر از نصف راه  را سپری كردند . باربر پرسید: خوب نصیحت دومت چه است؟

مرد كه چیزی به ذهنش نمی رسید پیش خود فكر كرد كاش چهارپایی داشتم و بدون دردسر بارم را به منزل می بردم . یكباره چیزی به ذهنش رسید و گفت : بله پسرم نصیحت دوم این  است ، اگر گفتند پیاده رفتن از سواره رفتن بهتر است ، بشنو و باور مكن.

باربر خیلی ناراحت شد و فكر كرد ، نكند این مرد مرا سر كار گذاشته ولی باز هم چیزی نگفت.

 

دیگر نزدیك منزل رسیده بودند كه باربر گفت: خوب نصیحت سومت را بگو، امیدوارم این یكی بهتر از بقیه باشد. مرد از اینكه بارهایش را مجانی به خانه رسانده بود خوشحال بود و به مرد گفت : اگر كسی گفت باربری بهتر از تو وجود دارد ، بشنو و باور مكن

مرد باربر خیلی عصبانی شد و فكر كرد باید این مرد را ادب كند بنابراین هنگامی كه می خواست صندوق را روی زمین بگذارد آنرا ول كرد و صندوق با شدت به زمین خورد ، بعد رو كرد به مرد خسیس و گفت  اگر كسی گفت كه شیشه های این صندوق سالم است ، بشنو و باور مكن

 

از آن‌ پس، وقتی‌ كسی‌ حرف بیهوده می زند تا دیگران را فریب دهد یا سرشان را گرم كند ، گفته‌ می‌شود كه‌بشنو و باور مكن









دعوا سر لحاف ملا بود

در یك شب زمستانی سرد ، ملا  در رختخواش خوابیده بود كه یكباره صدای غوغا از كوچه بلند شد .

زن ملا به او گفت كه بیرون برود و ببیند كه چه خبر است .

ملا گفت : به ما چه ، بگیر بخواب. زنش گفت : یعنی چه كه به ما چه ؟ پس همسایگی به چه درد می خورد .

سرو صدا ادامه یافت و ملا كه می دانست بگو مگو كردن با زنش فایده ای ندارد . با بی میلی لحاف را روی خودش انداخت و به كوچه رفت .

 گویا دزدی به خانه یكی از همسایه ها رفته بود ولی صاحبخانه متوجه شده بود و دزد موفق نشده بود كه چیزی بردارد. دزد در كوچه قایم شده بود همین كه دید كم كم همسایه ها به خانه اشان برگشتند و كوچه خلوت شد ، چشمش به ملا و لحافش افتاد و پیش خود فكر كرد كه از هیچی بهتر است . بطرف ملا دوید ، لحافش را كشید و به سرعت دوید و در تاریكی گم شد.

وقتی ملا به خانه برگشت . زنش از او پرسید : چه خبر بود ؟

ملا جواب داد : هیچی ، دعوا سر لحاف من بود . و زنش متوجه شد كه لحافی كه ملا رویش انداخته بود دیگر نیست .

 

 

این ضرب المثل را هنگامی استفاده می شود كه فردی در دعوائی كه به او مربوط نبوده ضرر دیده یا در یك دعوای ساختگی  مالی را از دست داده است .










شتر دیدی ، ندیدی

مردی در صحرا بدنبال شترش می گشت تا اینكه به پسر با هوشی برخورد . سراغ شتر را از او گرفت . پسر گفت : شترت یك چشمش كور بود؟ مرد گفت: بله . پسر پرسید : آیا یك طرف بار شیرین و طرف دیگرش ترش بود ؟ مرد گفت : بله . حالا بگو شتر كجاست ؟‌پسر گفت من شتری ندیدم .

مرد ناراحت شد و فكر كرد كه شاید این پسر بلائی سر شتر او آورده و پسرك را نزد قاضی برد و ماجرا را برای قاضی تعریف كرد .

قاضی از پسر پرسید . اگر تو شتر را ندیدی چطور مشخصات او را درست داده ای ؟

پسرك گفت : در راه ، روی خاك اثر پای شتری دیدم كه فقط سبزه های یك طرف را خورده بود . فهمیدم كه شاید شتر یك چشمش كور بود .

بعد دیدم در یك طرف راه مگس بیشتر است و یك طرف دیگر پشه بیشتر است . و چون مگس شیرینی دوست دارد و پشه ترشی را نتیجه گرفتم كه شاید یك لنگه بار شتر شیرینی و یك لنگه دیگر  ترشی بوده است .

قاضی از هوش پسرك خوشش آمد و گفت : درست است كه تو بی گناهی ولی زبانت باعث دردسرت شد . پس از این به بعد شتر دیدی ، ندیدی !!

 

 

این مثل هنگامی كاربرد دارد  كه پرحرفی باعث دردسر می شود . آسودگی در كم گفتن است و چكار داری كه دخالت كنی ، شتر دیدی ندیدی و خلاص .








خیاط هم در كوزه افتاد

 

در روزگار قدیم در شهر ری خیاطی بود كه دكانش سر راه گورستان بود . وقتی كسی میمرد و او را به گورستان می بردند از جلوی دكان خیاط می گذشتند .

 

یك روز خیاط فكر كرد كه هر ماه تعداد مردگان را بشمارد و چون سواد نداشت كوزه ای به دیوار آویزان كرد و یك مشت سنگ ریزه پهلوی آن گذاشت .

 

 هر وقت از جلوی دكانش جنازه ای را به گورستان می بردند یك سنگ داخل كوزه می انداخت و آخر ماه كوزه را خالی می كرد و سنگها را می شمرد .

كم كم بقیه دوستانش این موضوع را فهمیدند و برایشان یك سرگرمی شده بود و هر وقت خیاط را می دیدند از او می پرسیدند چه خبر ؟ خیاط می گفت امروزسه نفر تو كوزه افتادند .

روزها گذشت و خیاط هم مرد . یك روز مردی كه از فوت خیاط اطلاعی نداشت به دكان او رفت و مغازه را بسته یافت  . ازهمسایگان پرسید : خیاط كجاست ؟

همسایه به او گفت : ‌خیاط هم در كوزه افتاد .

 

و این حرف ضرب المثل شده و وقتی كسی به یك بلائی دچار می شود كه پیش از آن درباره حرف می زده ، می گویند :” خیاط در كوزه افتاد ” .









ز این ستون به آن ستون فرج است

مردی به شهری مسافرت كرد و غریب بود . اتفاقا همان شب فردی به قتل میرسد . نگهبانان مرد غریب را نزدیك محل قتل دستگیر می كنند . و او را نزد قاضی می برند . و چون مرد ناشناس نتوانست بی گناهی خود را ثابت كند ،‌ قاضی دستور اعدام صادر كرد

فردا مرد مسافر را به یك ستون بستند تا اعدام كنند . مرد هرچه گفت كه بی گناه است و بعدا از این كار پشیمان خواهند شد ، جلاد گفت من باید دستور را اجرا كنم .

جلاد به او گفت كه آخرین خواسته اش چیست .

مرد كه دید مرگ نزدیك است گفت : مرا به آن یكی ستون ببندید و اعدام كنید .

جلاد فكركرد كه مرد قصد فرار دارد و این یك بهانه است و به او گفت این چه خواهش مسخره ای است !

مرد گفت : رسم این است كه آخرین خواهش یك محكوم به اعدام اگر ضرری برای كسی نداشته باشد اجرا شود .

جلاد با احتیاط دست او را باز كرد و به ستون بعدی بست .

در همین هنگام حاكم و سوارانش از آنجا گذشتند و دیدند عده ای از مردم دور میدان جمع شدند ، علت را پرسیدند گفتند مردی را به دار می زنند . حاكم پرسید : چه كسی را ؟ 

جلاد جلو آمد و حكم قاضی را نشان داد .

حاكم گفت : مگر دستور جدید قاضی به شما نرسیده است ؟‌

جلاد گفت : آخرین دستور همین است .

حاكم گفت : این مرد بی گناه است ، او را آزاد كنید . قاتل اصلی دیشب به كاخ من آمد و گفت وقتی خبر اعدام این مرد را شنیده ،‌ ناراحت شده كه خون این مرد هم به گردن او بیافتد و بااینكه میترسیده خودش را معرفی كرد . من هم او را نزد قاصی فرستادم و سفارش كردم كه مجازاتش را تخفیف دهد .

مرد مسافر را آزاد كردند و او گفت : اگر مرا از آن ستون به این ستون نمی بستید تا حالا ‌مرا اعدام كرده بودید . اگر خدا بخواهد از این ستون به آن ستون فرج است .

 

 

این ضرب المثل را هنگامی به كار می برند كه فردی ناامید است و او را دلداری می دهند كه در اندك فرصتی راه چاره پیدا می شود . ( فرج به معنای گشایش در كار و رفع مشكل )‌

 








نوع مطلب :
برچسب ها : ضرب المثل،
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : سید محمد حسینی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :