تبلیغات
هفت سپهر - حکایت
 
هفت سپهر
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
 
 
جمعه 3 بهمن 1393 :: نویسنده : سید محمد حسینی
كلاه فروش,كلاه فروش و میمون ها  متن حكایت
روزی كلاه فروشی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت كند. كلاه ها را كنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد كه كلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه كرد. تعدادی میمون را دید كه كلاه ها را برداشته اند.
فكر كرد كه چگونه كلاه ها را پس بگیرد. در حال فكر كردن سرش را خاراند و دید كه میمون ها همین كار را كردند. او كلاه را از سرش برداشت و دید كه میمون ها هم از او تقلید كردند. به فكرش رسید كه كلاه خود را روی زمین پرت كند. این كار را كرد و دید میمون ها هم كلاه ها را بطرف زمین پرت كردند. او همه كلاه ها را جمع كرد و روانه شهر شد.
سال های بعد نوه او هم كلاه فروش شد. پدربزرگ این داستان را برای نوه اش را تعریف كرد و تاكید كرد كه اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد كند. یك روز كه او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت كرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد. او شروع به خاراندن سرش كرد. میمون ها هم همان كار را كردند. او كلاهش را برداشت، میمون ها هم این كار را كردند. نهایتا كلاهش را بر روی زمین انداخت ولی میمون ها این كار را نكردند. یكی از میمون ها از درخت پایین امد و كلاه را از سرش برداشت و در گوشی محكمی به او زد و گفت: «فكر می كنی فقط تو پدر بزرگ داری.»
شرح حكایت
اگر زمانی كه دیگران پیش می روند ما در فكر حفظ وضع موجود خودمان باشیم در واقع عقب رفته ایم. بخواهیم یا نخواهیم رقابت سكون ندارد.







حکایت,حکایت مال باخته و كریم خان زند

حکایت مال باخته و كریم خان زند

مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا كریمخان را ملاقات كند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال كشیدن قلیان ناله و فریاد مرد را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان، وی دستور می دهد كه مرد را به حضورش ببرند.

 

مرد به حضور خان زند می رسد و كریمخان از او می پرسد: «چه شده است چنین ناله و فریاد می كنی؟»

 مرد با درشتی می گوید: «دزد همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم!»

 

خان می پرسد: «وقتی اموالت به سرقت می رفت تو كجا بودی؟»

 مرد می گوید: «من خوابیده بودم!»

 

خان می گوید: «خوب چرا خوابیدی كه مالت را ببرند؟»

 مرد می گوید: «من خوابیده بودم، چون فكر می كردم تو بیداری!»

 

خان بزرگ زند لحظه ای سكوت می كند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران كنند و در آخر می گوید: «این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم.»

 




حکایت نماز قضا, نماز قضا, حکایت, حکایت آموزنده

زاهدی مهمان پادشاه شد، چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بیش از آن کرد که عادت او تا ظن صلاحیت در حق او زیادت کنند.

 

چون به مقام خویش آمد سفره خواست تا تناولی کند. پسری صاحب فراست داشت گفت : ای پدر باری به مجلس سلطان در طعام نخوردی؟ گفت : در نظر ایشان چیزی نخوردم که بکار آید . گفت : نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که بکار آید.









صوفی و خرش

حکایت جالب و خواندنی صوفی و خرش

حکایت صوفی و خرش

روزی بود و روزگاری در زمانهای پیش یك صوفی سوار بر خرش به خانقاه رسید و از راهی دراز آمده و خسته بود و تصمیم گرفت كه شب را در آن جا بگذراند پس خرش را به اسطبل برد و سپرد به دست مردی كه مسئول نگهداری از مركبها بود و به او سفارش كرد كه مواظب خرش باشد.
 
خود به درون خانقاه رفت و به صوفیان دیگر كه در رقص و سماع بودند پیوست او همانطور كه با صوفیان دیگر به پایكوبی مشغول بود مردی كه ضرب می زد و آواز می خواند آهنگ ضرب را عوض كرد و شعری تازه خواند كه می گفت خر برفت و خر برفت و خر برفت. آن مرد تا این شعر را بخواند صوفیان و از جمله آن مرد صوفی شور و حال دیگر یافتند و دسته جمعی خواندند خر برفت و خر برفت و خر برفت و تا صبح پایكوبی كردند و خر برفت را خواندند تا اینكه مراسم به پایان آمد.
 
 همه یك یك خداحافظی كردند و خانقاه را ترك گفتند به جز صوفی داستان ما و او وسایلش را برداشت تا به اسطبل برود و بار خرش كند و راه بیفتد و برود. از مردی كه مواظب مركبها بود سراغ خرش را گرفت اما او با تاسف گفت خر برفت و خر برفت و خر برفت. صوفی با تعجب پرسید منظورت چیست؟ گفت دیشب جنگی درگرفت، جمعی از صوفیان پایكوبان به من حمله كردند و مرا كتك زدند و خر را گرفتند و بردند و فروختند و آنچه می خورید و می نوشید از پول همان خر بود و من به تنهایی نتوانستم جلوی آنها را بگیرم.

 

صوفی با عصبانیت گفت تو دروغ می گویی اگر آنها ترا كتك زدند چرا داد و فریاد نكردی و به من خبر ندادی؟ پیداست خود تو با آنان همدست بوده ای مرد گفت من بارها و بارها آمدم كه به تو خبر بدهم و خبر هم دادم كه ای مرد صوفیان می خواهند خرت را ببرند ولی تو با ذوقت از دیگران می خواندی خر برفت و خر برفت و خر برفت و من با خود گفتم لابد خودت اجازه داده ای كه خرت را ببرند و بفروشند. صوفی با ناراحتی سرش را به زیر افكند و گفت آری وقتی صوفیان این شعر را می خواندند من بسیار خوشم آمد و این بود كه من هم با آنها می خواندم
 
آری صوفی با تقلید كوركورانه از آن صوفیان كه قصد فریب او را داشتند گول خورد و خرش را از كف داد.


خلق را تقلید شاه بر باد داد                     ای دو صد لعنت بر آن تقلید باد








حکایت آهو در طویله خران,حکایت,حکایت جالب,حکایت طنز

صیادی، یک آهوی زیبا را شکار کرد واو را به طویله خران انداخت. در آن طویله، گاو و خر بسیار بود. آهو از ترس و وحشت به این طرف و آن طرف می گریخت. هنگام شب مرد صیاد، کاه خشک جلو خران ریخت تا بخورند. گاوان و خران از شدت گرسنگی کاه را مانند شکر می خوردند. آهو، رم می کرد و از این سو به آن سو می گریخت، گرد و غبار کاه او را آزار می داد.

 

چندین روز آهوی زیبای خوشبو در طویله خران شکنجه می شد. مانند ماهی که از آب بیرون بیفتد و در خشکی در حال جان دادن باشد. روزی یکی از خران با تمسخر به دوستانش گفت: ای دوستان! این امیر وحشی، اخلاق و عادت پادشاهان را دارد، ساکت باشید. خر دیگری گفت: این آهو از این رمیدن ها و جستن ها، گوهری به دست آورده و ارزان نمی فروشد. دیگری گفت: ای آهو تو با این نازکی و ظرافت باید بروی بر تخت پادشاه بنشینی. خری دیگر که خیلی کاه خورده بود با اشاره سر، آهو را دعوت به خوردن کرد. آهو گفت که دوست ندارم. خر گفت: می دانم که ناز می کنی و ننگ داری که از این غذا بخوری.

آهو گفت: ای الاغ! این غذا شایسته توست. من پیش از اینکه به این طویله تاریک و بد بو بیایم در باغ و صحرا بودم، در کنار آب های زلال و باغ های زیبا، اگرچه از بد روزگار در اینجا گرفتار شده ام اما اخلاق و خوی پاک من از بین نرفته است. اگر من به ظاهر گدا شوم اما گدا صفت نمی شوم. من لاله سنبل و گل خورده ام. خر گفت: هرچه می توانی لاف بزن. در جایی که تو را نمی شناسند می توانی دروغ زیاد بگویی. آهو گفت : من لاف نمی زنم. بوی زیبای مشک در ناف من گواهی می دهد که من راست می گویم. اما شما خران نمی توانید این بوی خوش را بشنوید، چون در این طویله با بوی بد عادت کرده اید.




نوع مطلب :
برچسب ها : حکایت،
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : سید محمد حسینی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :