تبلیغات
هفت سپهر
 
هفت سپهر
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
 
 
چهارشنبه 8 بهمن 1393 :: نویسنده : سید محمد حسینی

معراج   پیامبر اکرم صل الله علیه و آله و سلم

به نام خداوند بخشنده مهربان

 

سلام


قرنها پیش، پیامبر اكرم صل الله علیه و آله و سلم در چنین شبی به سفری دور و دراز دعوت شد و از زمین و زمینیان فاصله گرفت و آنقدر بالا رفت تا به سعادت هم صحبتی با خدای متعال آن هم با فاصله ی بسیار نزدیكی رسید.یكی از زیباترین شبهای عالم هستی. شب معراج.

 

بِِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الأَقْصَى الَّذِی بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ آیَاتِنَا إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ البَصِیرُ

منزّه است آن [خدایى] كه بنده ‏اش را شبانگاهى از مسجد الحرام به سوى مسجد الاقصى كه پیرامون آن را بركت داده ‏ایم سیر داد تا

از نشانه ‏هاى خود به او بنمایانیم كه او همان شنواى بیناست.

 

آیه یك ؛ سوره ی مباركه اسراء

 

در روایات آمده است كه رسول اكرم صل الله علیه و آله و سلم در شب هفدهم ماه مبارك رمضان سال دهم بعثت، در شهر مكّه و در خانه ی "‏امّ هانی"، دختر عموی خود ]دختر ابی طالب و خواهر امیرالمؤمنین حضرت علی علیه السلام[ بود و از آنجا به معراج رفت و مجموع مدتی‏ كه آن حضرت به سرزمین بیت المقدس و مسجدالاقصی و آسمانها رفت و بازگشت، از یك شب بیشتر طول نكشید. به طوری كه صبح ِ‏آن شب را در همان خانه بود و در "تفسیر عیاشی" از امام ‏صادق علیه السلام روایت است كه فرمودند:"رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم نماز عشاء و نماز صبح را در مكّه خواند" ؛ یعنی اسراء و معراج در این فاصله اتفاق افتاد.

 

شرح ماوقع:

از پیامبر اكرم صل الله علیه و آله و سلم نقل است كه فرمودند:

"در شب معراج جبرئیل نزد من آمد و گفت:ای محمّد! برخیز.

برخاستم و كنار در رفتم. ناگاه جبرئیل و میكائیل و اسرافیل را در آنجا دیدم. جبرئیل، مَركَبی به نام "بُراق" نزد من آورد و به من گفت: سوار شو.

"بُراق" از الاغ بزرگتر و از قاطر كوچكتر بود. دارای دو بال بود و هر گام كه بر می داشت، تا جائی را كه چشم می دید، می‏پیمود. "بُراق" صورتی چون صورت آدمی و پاهایش مانند پای شتر بود و سرعت این مَركَب همانند سرعت ‏برق و نور بوده است.

رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم بر آن سوار شده و به سوی بیت المقدس حركت كرد و در راه در چند نقطه ‏ایستاد و نماز گذارد.

اول: درمدینه و هجرتگاهی كه سالهای‏ بعد رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم به آنجا هجرت فرمود.

دوم: مسجد كوفه.

سوم: در طور سیناء و بیت اللحم [زادگاه حضرت ‏عیسی علیه السلام].

چهارم:در مسجد الاقصی وارد شد و در آنجا نماز گذارده ‏و سپس از آنجا به آسمان رفت.

 

در آن شب "دنیا"، به صورت زنی زیبا و آرایش كرده خود را بر پیامبر اكرم صل الله علیه و آله و سلم عرضه كرد ولی رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم به وی توجهی نكرده از او در گذشت.

سپس به "آسمانِ دنیا" صعود كرد و در آنجا حضرت آدم علیه السلام را دید.

 

آسمان اول:

آنگاه فرشتگان دسته دسته به استقبال پیامبر اكرم صل الله علیه و آله و سلم آمده و با روی خندان بر آن حضرت سلام كرده و تهنیت و تبریك گفتند. در روایات نقل است که ‏رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم فرمودند:

"فرشته‏ ای را در آنجا دیدم كه بزرگتر از او ندیده بودم و برخلاف دیگران چهره‏ ای درهم و خشمناك‏ داشت و مانند دیگران تبریك گفت ولی خنده بر لب نداشت و چون نامش را از جبرئیل پرسیدم گفت:

"این مالك دوزخ‏ است و هرگز نخندیده است و پیوسته خشمش بر دشمنان خدا و گنهكاران افزوده می شود".

بر او سلام كردم و پس از اینكه جواب ‏سلام مرا داد از جبرئیل خواستم دستور دهد تا دوزخ را به من نشان ‏دهد و چون سرپوش را برداشت، لهیبی از آن برخاست كه فضا را فرا گرفت و من گمان كردم ما را فرا خواهد گرفت، پس از وی ‏خواستم آن را به حال خود برگرداند".

پیامبر اكرم صل الله علیه و آله و سلم در آن شب "ملك الموت" را نیز مشاهده ‏كرد كه لوحی از نور در دست او بود و پس از گفتگوئی كه با آن حضرت داشت عرض كرد:

"همگی دنیا در دست من همچون‏ دِرْهَم و سكّه‏ ای است كه در دست مردی باشد و آن را پشت و رو كند و هیچ خانه ‏ای نیست جز آنكه من در هر روز پنج ‏بار بدان ‏سركشی می كنم و چون برمرده ‏ای گریه می‏ كنند به آنها می‏ گویم:گریه نكنید! كه من باز هم پیش شما خواهم آمد و پس‏ از آن نیز بارها می آیم تا آنكه یكی از شما باقی نماند".

در اینجا رسول خدا صل الله علیه و آله و سلم فرمودند:"به راستی كه مرگ بالاترین مصیبت و سخت ‏ترین حادثه است" و جبرئیل در پاسخ گفت:"حوادث پس ‏از مرگ سخت ‏تر از آن است".

پیامبر اكرم صل الله علیه و آله و سلم در ادامه فرمودند كه:

از آنجا بر گروهی گذشتم كه پیش روی آنها ظرف هائی ازگوشت پاك و گوشت ناپاك بود و آنها ناپاك را می‏ خوردند و پاك را می گذاردند. از جبرئیل پرسیدم:"اینها چه كسانی هستند؟"

گفت:"افرادی از امّت تو هستند كه مال حرام می خورند و مال حلال را وا می گذارند".

سپس مردمی‏ را دیدم كه لبانی چون لبان شتران داشتند و گوشت های پهلویشان را بریده و در دهانشان می گذاردند. پرسیدم:"اینها كیانند؟"

گفت:"اینها كسانی هستند كه از مردمان عیب جوئی می‏ كنند"؛ و مردمان‏ دیگری را دیدم كه سرشان را با سنگ می كوفتند و چون حال آنها را پرسیدم پاسخ داد:"اینان كسانی هستند كه نماز شامگاه و عشاء را نمی خوانده و می خفتند" و مردمی را دیدم كه آتش در دهانشان‏ می ریختند و از نشیمن گاهشان بیرون می ‏آمد و چون وضع آنها را پرسیدم گفت:"اینان كسانی هستند كه اموال یتیمان را به ستم‏ می خورند" و گروهی را دیدم كه شكم های بزرگی داشتند و نمی‏ توانستند از جا برخیزند. گفتم:"ای جبرئیل! اینها كیانند؟"

گفت:"كسانی هستند كه ربا می خورند"؛

و زنانی را دیدم كه به عذاب های بسیاری دچار بودند.

زنی را به موی سرش آویزان دیدم كه مغز سرش جوش آمده بود و زنی را به زبان آویزان دیدم كه از حمیم(آب جوشان) جهنم در حلق او می ریختند و زنی را از سینه هایش آویزان دیدم و زنی را دیدم كه گوشت تنش را می خورد و آتش از زیر او فروزان بود و زنی را دیدم كه پاهایش را به دستهایش بسته بودند و مارها و عقرب ها بر سرش ریخته بودند و زنی را كور و كر و گنگ در تابوتی از آتش مشاهده كردم كه مُخ سرش از بینی او خارج می شد و بدنش را خورده و پیسی فرا گرفته بود و زنی را به پاهایش آویزان در تنوری از آتش دیدم و زنی را دیدم كه گوشت تنش را از پائین تا بالا با مقراض(قیچی) آتشین می‏ بریدند و زنی را دیدم كه صورت و دست هایش سوخته بود و امعاء خود را می خورد و زنی را دیدم كه ‏سرش سر خوك و بدنش بدن الاغ و به هزار هزار نوع عذاب گرفتار بود و زنی را به صورت سگ دیدم كه آتش از پائین، در شكمش می ریختند و از دهانش بیرون می آمد و فرشتگان با گرزهای آهنین به سر و بدنشان می كوفتند.

پرسیدم:"این زنان چه گناهی مرتكب شده اند كه‏ خداوند چنین عذابی برایشان مقرّر داشته است؟" گفت:"آن زنی كه به موی سر آویزان شده‏ بود زنی بود كه موی سر خود را از مردان نامحرم نمی ‏پوشانید و اما آنكه به زبان آویزان بود زنی بود كه با زبان، شوهر خود را می آزرد و آنكه از سینه آویزان بود زنی بود كه از شوهر خود در بستر اطاعت نمی‏ كرد و زنی كه به پاها آویزان بود زنی بود كه بی‏ اجازه شوهر از خانه بیرون می رفت و اما آنكه گوشت ‏بدنش را می خورد آن زنی بود كه بدن خود را برای نامحرم ‏آرایش می كرد و اما زنی كه دست هایش را به پاها بسته بودند و مار و عقرب ها بر او مسلّط گشته زنی بود كه به طهارت بدن و لباس خود اهمیّت نداده و نظافت نداشت و نسبت ‏به نماز خود بی ‏اهمّیت ‏بود؛ و امّا آنكه كور و كر و گنگ بود آن ‏زنی بود كه از زنا فرزنددار شده و آن را به گردن شوهرش انداخته و آن كه گوشت تنش را با مقراض می‏ بریدند آن زنی بود كه خود را در معرض مردان قرار می داد و آنكه صورت و بدنش سوخته و از امعاء خود می خورد زنی بود كه وسائل زنا برای دیگران فراهم می كرد و آنكه سرش سر خوك و بدنش بدن الاغ بود، زن سخن چین ِدروغگو بود و آنكه صورتش صورت سگ بود و آتش در دلش می ریختند، زنان خواننده و نوازنده بودند".

 

آسمان دوم:

روایت است از پیامبر اكرم صل الله علیه و آله و سلم كه فرمودند:

"از آنجا به آسمان دوم رفتیم و در آنجا دو مرد را شبیه‏ به یكدیگر دیدم.

از جبرئیل پرسیدم:" اینان كیانند؟"

گفت:"آن دو، پسر خاله ی یكدیگر یحیی و عیسی علیه السلام هستند".

بر آنها سلام‏ كردم. پاسخ داده، تهنیت ورود به من گفتند. سپس فرشتگان زیادی‏ را دیدم كه به تسبیح پروردگار مشغول بودند و از آنجا به آسمان سوم بالا رفتیم".

 

آسمان سوم:

در آنجا مرد زیبائی را كه زیبائی او نسبت‏ به دیگران همچون ماه شب چهارده نسبت‏ به ستارگان بود، مشاهده كردم و چون نامش را پرسیدم جبرئیل ‏گفت:"این برادرت یوسف است".

بر او سلام كردم و پاسخ داد و تهنیت و تبریك گفت و فرشتگان بسیاری را نیز در آنجا دیدم.

 

آسمان چهارم:

از آنجا به آسمان چهارم بالا رفتیم و مردی را دیدم و چون از جبرئیل پرسیدم گفت:"او ادریس پیامبر است كه خدا وی را به اینجا آورده".

بر او سلام كرده، پاسخ داد و برای من آمرزش خواست و فرشتگان بسیاری را مانند آسمان های پیشین مشاهده كردم و همگی برای من و امّت من مژده ی خیر دادند.

 

آسمان پنجم:

سپس به آسمان پنجم رفتیم و در آنجا مردی را به سنّ كهولت‏ دیدم كه دورش را گروهی از امّتش گرفته بودند و چون پرسیدم‏ كیست؟ جبرئیل گفت:"هارون بن عمران است".

بر او سلام‏ كردم و پاسخ داد و فرشتگان بسیاری را مانند آسمان های دیگر مشاهده كردم.

 

آسمان ششم:

آنگاه به آسمان ششم بالا رفتیم و در آنجا مردی گندمگون و بلند قامت را دیدم كه می‏ گفت:

"بنی اسرائیل پندارند من‏ گرامی ‏ترین فرزندان آدم در پیشگاه خدا هستم ولی این مرد، از من ‏نزد خدا گرامی ‏تر است".

و چون از جبرئیل پرسیدم:"كیست؟" گفت:"برادرت موسی بن عمران است".

بر او سلام كردم؛ جواب‏ داد و همانند آسمان های دیگر فرشتگان بسیاری را در حال خشوع‏ دیدم.

 

آسمان هفتم:

سپس به آسمان هفتم رفتیم و در آنجا به فرشته‏ ای برخورد نكردم‏ جز آنكه گفت:

"ای محمّد! حجامت كن و به امّت‏ خود نیز سفارش حجامت را بكن".

در آنجا مردی را كه موی سر و صورتش، سیاه و سفید بود و روی تختی نشسته بود دیدم.

جبرئیل‏ گفت:"او پدرت ابراهیم است".

بر او سلام كرده، جواب داد و تهنیت و تبریك گفت و نیز فرمود:

"ای محمّد! امّت ‏خود را از جانب من‏ سلام برسان و به آنها بگو بهشت، آبش گوارا و خاكش پاك و پاكیزه و دشت های بسیاری خالی از درخت دارد و با ذكر هر جمله سبحان الله ، الحمدلله ،لا اله الا الله ،  الله اكبر و لاحول ولا قوة الا بالله‏ درختی در آن دشت ها غرس می گردد، امّت‏ خود را دستور بده تا درخت در آن زمین ها زیاد غرس كنند".

در آسمان هفتم نیز فرشتگانی را دیدم كه درآسمان های‏ پیشین دیده بودم.

سپس دریاهائی از نور كه از درخشندگی، چشم را خیره می كرد و دریاهائی از ظلمت و تاریكی و دریاهائی از برف و یخ ِلرزان دیدم و چون بیمناك‏ شدم جبرئیل گفت:"این قسمتی از مخلوقات خدا است".

سپس به "حجاب های نور" رسیدم.‏ جبرئیل از حركت ایستاد و به من گفت: برو!

گفتم:"ای‏ جبرئیل! در چنین جائی مرا تنها می‏ گذاری و از من مفارقت ‏می كنی؟"

گفت:"ای محمّد! اینجا آخرین نقطه‏ ای است كه صعود به آن را خدای عزّ و جل برای من مقرّر فرموده و اگر از اینجا بالاتر آیم پر و بالم می سوزد".

 

آنگاه با من وداع كرده و من پیش رفتم تا جایی ‏كه به "دریای نور" رسیدم و امواج مرا از نور به ظلمت و از ظلمت‏ به ‏نور وارد می‏ كرد تا جائی كه خدای تعالی می خواست مرا متوقف ‏كند و نگه دارد؛ آنگاه مرا مخاطب ساخته و فرمود:

"ای محمّد! چه كسی را در زمین میان امّتت به جای خود گذاشتی؟"

در حالی كه می دانستم خدای متعال خود بدان آگاه ‌تر است عرض كردم:"پروردگارا! برادرم را".

فرمود:"ای محمّد! علی بن ابی‌طالب را؟"

عرض كردم:"بلی ای خدای من!"

فرمود:"ای محمّد! من ابتدا از مقام ربوبیّت نظری بر زمین افكندم و تو را از آن اختیار كردم. هیچ گاه یادی از من نمی‌شود مگر اینكه تو نیز با من یاد كرده شوی. من خود محمودم و تو محمّد. سپس نظری دیگر بر زمین افكندم و از آن، علی بن ابی‌طالب را برگزیدم و او را وصّی تو قرار دادم.

ای محمّد! من؛ علی و فاطمه و حسن و حسین و امامان را از یك نور آفریدم؛ سپس ولایت ایشان را بر فرشتگان عرضه داشتم. هر كه آن را پذیرفت از مقربّین گردید و هر كه آن را رد نمود به كافران پیوست.

ای محمد! اگر بنده‌ای از بندگانم مرا چندان پرستش كند تا رشته حیاتش از هم بگسلد و پس از آن در حالی كه منكر ولایت آنان است با من رو به ‌رو شود، او را در آتش دوزخ خواهم افكند".

سپس فرمود:"ای محمّد! آیا مایلی آنان را ببینی؟"

عرض كردم:"بلی!"

فرمود:"قدمی پیش گذار".

من قدمی جلو نهادم.

ناگاه دیدم علی بن ابی‌طالب و حسن و حسین و علی‌بن الحسین و محمّد بن علی و جعفر بن محمّد و موسی بن جعفر و علی بن موسی و محمّد بن علی و علی بن محمّد و حسن بن علی آنجا بودند و حجّت قائم همانند ستاره‌ای درخشان در میان آنان بود.

پس عرض كردم:"پروردگار من! اینان چه كسانی‌اند؟"

فرمود:"اینان امامان هستند و این ]اشاره به حضرت مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه شریف[ نیز قائم است كه حلال‌كننده ی حلال من و حرام ‌دارنده ی حرام من است و از دشمنان من انتقام خواهد گرفت. ای محمّد! او را دوست بدار كه من او را دوست می‌دارم و هر كس را كه او را دوست بدارد نیز دوست می‌دارم".

 

پس از اتمام مناجات باخدای تعالی، بازگشتم و از همان دریاهای نور و ظلمت گذشته ‏در "حجاب های نور" به جبرئیل رسیدم و به همراه او باز گشتم.

پیامبر اكرم صل الله علیه و آله و سلم هنگام بازگشت، در بیت‌المقدس فرود آمد و از آنجا راه مكّه را در پیش گرفت. ایشان در میانه ی راه به كاروان بازرگانی قریش برخورد كرد. در حالی كه آنان شتری را گم كرده بودند و در پی آن می‌گشتند.

پیامبر اكرم صل الله علیه و آله و سلم از آبی كه در میان ظرف آنان بود، قدری نوشید و سپس پیش از طلوع فجر در خانه "امّ هانی" از "بُراق" فرود آمد.

 

لینك مرتبط: شرح و متن دعای معراج

   

منابع:
1. سوره ی مباركه اسرا ، آیة 1

2. بحارالانوار از علّامه شیخ محمّد باقر مجلسی، جلد 18
3. المیزان از سیّد محمّدحسن طباطبایی، جلد13
4. مجمع‌البیان از طبرسی، جلد 6
5.ماهنامه موعود شماره 66






نوع مطلب :
برچسب ها : معراج،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 8 بهمن 1393 :: نویسنده : سید محمد حسینی

حضرت هود  علیه السلام

به نام خداوند بخشنده مهربان

 

مقدمه

همه تاریخ نویسان، اعراب را از جنبه قدمتِ تاریخى به سه طبقه تقسیم كرده ‏اند :

1. عرب بائده       2. عرب عاربه             3. عرب مستعربه

 

عرب بائده ، اقوام بسیار زیادى بودند از جمله "عاد" و "ثمود".

قوم "عاد" از نسل "عاد بن عوص بن ارم" بود و قوم "ثمود" از نسل "ثمود بن جاثر بن ارم" و "ارم" ، پسر ِ"سام بن نوح" [نوّه پسرى نوح‏] محسوب مى ‏شوند.

به دلیل اینكه آنها منقرض گشته و به هلاكت رسیده ‏اند و كسى از آنان باقى نمانده، آنها را "بائده"نامیده ‏اند، همان گونه كه "عاد" و "ثمود" را "عاربه" گفته ‏اند، چون به خُلق و خوى اعراب درآمدند.

 

قوم "عاد"

مورّخان، قوم "عاد" را دو طبقه دانسته ‏اند: "عاد اول" و "عاد دوم".

"عاد اول"، از حیث نیرو و قدرت، از بزرگ‏ترین امّت ‏ها به شمار آمده و از طوایفى افزون بر هزار قبیله تشكیل یافته ‏بود. قرآن به ماجراى آنها این‏گونه اشاره مى ‏كند:

وَ أَنَّهُ أَهْلَكَ عادَاً الأُولى‏ (50) وَثَمُودَاْ فَما أَبْقى (51)

خداوند، عاد ِاول را هلاك ساخت(50) و از ثمود كسى را باقى نگذاشت(51)

سوره مباركه نجم؛ آیات 50 و 51

 

خداى سُبحان، براى قوم "عاد" پیامبرى از خودشان برانگیخت به نام "هود" كه از جنبه نَسَب به "عبدالله بن رباح بن خلود بن عاد بن عوص بن ارم" مى ‏رسید و "خلود"، نام یكى از قبایل "عاد" بود كه برخى از تاریخ نگاران آنها را یازده قبیله دانسته‏ اند.

هم‏چنان كه خداوند، حضرت صالحعلیه السلام را از میان قوم "ثمود" برانگیخت كه از نسل "صالح بن عبید بن اسف بن ماسخ بن عبید بن خادر بن ثمود بن جاثر بن ارم" است.

 

محل سكونت عاد و خدایان آنها

از قرآن مى ‏توان استناده كرد كه محل سكونت "عاد" در أحقاف بوده است. خداى متعال فرموده است:

وَاذْكُرْ أَخَا عَادٍ إِذْ أَنذَرَ قَوْمَهُ بِالْأَحْقَافِ وَقَدْ خَلَتْ النُّذُرُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا اللَّهَ إِنِّی أَخَافُ عَلَیْكُمْ عَذَابَ یَوْمٍ عَظِیم (21)

(سرگذشت هود) برادر قوم عاد را یاد كن، آن زمان كه قومش را در سرزمین ِ"احقاف" بیم داد در حالى كه پیامبران زیادى قبل از او در گذشته‏ هاى دور و نزدیك آمده بودند كه: جز خداى یگانه را نپرستید! (و گفت:) من بر شما از عذاب روزى بزرگ مى ‏ترسم(21)

سوره مباركه أحقاف؛ آیه 21

 

سرزمین أحقاف

أحقاف در لغت جمع حِقْف، به معناى "شن و ماسه" است و در قرآن كریم به عنوان نام ِ سرزمینی نام برده شده است، اما جاى آن را مشخص نكرده است. مورّخان براین عقیده ‏اند كه این سرزمین بین یمن و عمان تا حضرموت و شِحر (منطقه‏ اى در ساحل اقیانوس هند از سمت یمن) بوده است.

 

سرزمین اِرم

قوم "عاد" شهرى را به نام "ارم" بنا نهاد و این همان است كه در قرآن از آن یاد شده است:

أَلَمْ تَرَ كَیْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعادٍ (6) إِرَمَ ذاتِ العِمادِ (7)

آیا ندیدى پروردگارت با قوم "عاد" چه كرد؟ (6) و با آن شهر "ارم‏" باعظمت(7)

سوره مباركه فجر؛ آیات 6 و 7

 

باستان ‏شناسان با حفّارى ‏هاى زیادى كه انجام داده ‏اند، براین اعتقادند كه "ارم" همان كوه "رُم" است كه در حد فاصل 25 مایلى شرق ِخلیج عَقَبه واقع شده و در كنار این كوه ، آثارى از زمانهاى گذشته و دور یافت شده است. طبق نقل واقعه ‏نگاران در كتاب تاریخ طبری جلد یكم ، قوم عاد سه‏ نوع بُت را به نام‏ هاى : صداء، صمود و هباء مى ‏پرستیدند.

قوم هود: دعوت به حق

هود علیه السلام قوم خود را به پرستش خداى یگانه و ترك بت ‏پرستى دعوت كرد؛ زیرا آن را تنها راه رهایى از عذاب قیامت مى ‏دانست:

وَ إِلى‏ عادٍ أَخاهُمْ هُوداً قالَ یا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إلهٍ غَیْرُهُ أَفَلا تَتَّقُونَ (65)

و به سوى قوم عاد برادرشان هود را فرستادیم. وى گفت: اى قوم، خدا را بپرستید و معبودى جز او ندارید، آیا پرهیزكار خواهید شد(65)

سوره مباركه اعراف، آیه 65

 

وَاذكُرْ أَخا عادٍ إِذ أَنْذَرَ قَوْمَهُ بِالأَحْقافِ وَقَدْ خَلَتِ النُّذُرُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ أَلّا تَعْبُدُوا إِلّا اللَّهَ إِنِّى أَخافُ عَلَیْكُمْ عَذابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ (21)

برادرت هود، پیامبر "عاد" را یاد كن كه قوم خود را در سرزمین أحقاف از كیفر خدا بیم داد و قبل و بعد از او نیز بیم دهندگانى بوده ‏اند.

او به قومش گفت: جز خدا را پرستش نكنید، چرا كه من از عذاب روز قیامت بر شما بیمناكم (21)

سوره مباركه أحقاف؛ آیه 21

 

به ‏علاوه، قوم عاد، بُت ‏ها را شریكان خدا مى ‏دانستند كه در پیشگاه وى از آنها شفاعت كنند و هود علیه السلام بدان‏ها فرمود: "شما دروغ مى ‏گویید، جز خداى یگانه كسى سزاوار پرستش نیست".

وَ إِلى‏ عادٍ أَخاهُمْ هُوداً قالَ یا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ إِنْ أَنْتُمْ إِلّا مُفْتَرُون (50)

و برادرشان هود را به سوى قوم(عاد) فرستادیم. وى گفت: اى قوم، خدا را پرستش نمایید و شما معبودى غیر از او ندارید

[آنچه مى ‏گویید] دروغ و ناصواب است (50)

سوره مباركه هود؛ آیه 50

 

این دعوت تا چه اندازه در قوم "عاد" مؤثر واقع شد؟

 آنان هودعلیه السلام را تحقیر كرده و او را بى ‏مقدار شمردند و نسبت نادانى و سبك مغزى و دروغ به وى دادند، ولى هود علیه السلام با تأكید بر اینكه فرستاده ی خداى جهانیان است و جز خیرخواهى آنان منظورى ندارد، این نسبت‏ هاى ناروا را از خود نفى كرد:

 

قالَ المَلَأُ الَّذِینَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ إِنّا لَنَراكَ فِى سَفاهَةٍ وَإِنّا لَنَظُنُّكَ مِنَ الكاذِبِینَ (66) قالَ یا قَوْمِ لَیْسَ بِى سَفاهَةٌ

وَلكِنِّى رَسُولٌ مِنْ رَبِّ العالَمِینَ (67) اُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبِّى وَأَنَا لَكُمْ ناصِحٌ أَمِینٌ (68)

آن گروه از قوم او كه كفر ورزیدند بدو گفتند: تو به نظر ما فردى نادان و دروغگو هستى(66) او گفت: اى قوم، من نادان نیستم،

بلكه فرستاده ‏اى از سوى خداى جهانیانم(67) دستورات پروردگارم را به شما مى ‏رسانم و برایتان فردى خیرخواه و درستكارم(68)

سوره مباركه أعراف؛ آیات 66 تا 68

 

 

یادآورى نعمت‏ هاى خدا

هود علیه السلام دعوت خویش را پى گرفت و با یادآورى نعمت‏ هاى خدا براى قوم خود، سعى كرد آنها را قانع ساخته و به راه راست باز گرداند؛ از این رو فرمود:" آیا براى شما شگفت‏ آور است كه خداوند شما را با زبان فردى از میان خودتان ارشاد و راهنمایى كند تا شما را از عاقبتِ نافرجامى كه در اثر گمراهى ‏تان در انتظار شماست، برحذر دارد؟ آیا به یاد نمى ‏آورید كه خداوند پس از قوم نوح كه در اثر گناهانشان به هلاكت رسیدند، شما را وارثان زمین قرار داد و به شما نیروى جسمى بخشید و حاكمیت و قدرت داد. شما باید خدا را بر این نعمت شكر و سپاس گفته و بدو ایمان آورید، نه كفر بورزید. پند و اندرز من به شما این است كه لطف خدا را درباره خویش یادآور شوید تا به سعادتِ دنیا و آخرت نائل گردید.

أَوَ عَجِبْتُمْ أَنْ جاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَلى‏ رَجُلٍ مِنْكُمْ لِیُنْذِرَكُمْ وَاذكُرُوا إِذ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ وَزادَكُمْ فِى الخَلْقِ بَسْطَةً

 فَاذكُرُوا آلاءَ اللَّهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ(69)

آیا تعجب كردید كه رسالتى از سوى خدا توسط فردى از خودتان بر شما وارد شود، تا از عذاب خدا بیمتان دهد. به یاد آرید زمانى را كه خداوند شما را پس از قوم نوح جانشین روى زمین قرار داد و قدرت شما را افزایش داد، بنابراین نعمت‏ هاى خدا را به یاد آورید، شاید رستگار شوید(69)

سوره مباركه أعراف؛ آیه 69

 

ولى قوم هود خدا را به خاطر نعمت ‏هاى وى سپاس نگفتند، بلكه در لذایذ مادّى غوطه ‏ور شده و گرفتار تكبّر و خودبینى شدند. هود علیه السلام  بدان‏ها گفت: چرا براى مباهات و بیهوده ‏گرى بر هر بلندى، بنایى سربه فلك كشیده ساخته و مانند كسانى كه مى ‏خواهند همیشه زنده بمانند، كاخ‏ هایى در كمال شكوه و جلال بنا مى ‏كنید و چون ستمگران بدرفتارى نموده و آنگاه كه خشمگین مى ‏شوید، بر كسى رحم نمى ‏كنید، همه این امور را چون مغروران با خشونت انجام مى ‏دهید، از خدا بترسید و به دستورات او عمل كنید و از من كه براى هدایت شما آمده ‏ام، اطاعت كنید. اى قوم! از خدایى كه نعمت ‏هاى فراوان، مانند فرزندان و احشام و باغ ‏ها و نهرها به شما بخشیده، بپرهیزید و نعمت ‏هاى او را با كفران و ناسپاسى و كبر و نخوت پاسخ ندهید؛ زیرا در این صورت عذاب خدا بر شما فرود خواهد آمد و شما را به هلاكت مى ‏رساند.

أَتَبْنُونَ بِكُلِّ رِیعٍ آیَةً تَعْبَثُونَ(128) وَتَتَّخِذُونَ مَصانِعَ لَعَلَّكُمْ تَخْلُدُونَ (129) وَإِذا بَطَشْتُمْ بَطَشْتُمْ جَبّارِینَ (130) فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِیعُونِ (131) وَاتَّقُوا الَّذِى أَمَدَّكُمْ بِما تَعْلَمُونَ (132) أَمَدَّكُمْ بِأَنْعامٍ وَبَنِینَ (133)وَجَنّاتٍ وَعُیُونٍ (134) إِنِّى أَخافُ عَلَیْكُمْ عَذابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ(135)

آیا شما بر هر مكان مرتفعى نشانه‏ اى از روى هوا و هوس مى ‏سازید (128) و قصرها و قلعه ‏هاى زیبا و محكم بنا مى ‏كنید شاید در دنیا جاودانه بمانید (129) و هنگامى كه كسى را مجازات مى ‏كنید همچون جباران كیفر مى ‏دهید(130) پس تقواى الهى پیشه كنید و مرا اطاعت نمایید (131) و از {نافرمانى} خدایى بپرهیزید كه شما را به نعمت هایى كه مى ‏دانید امداد كرده (131) شما را به چهارپایان و نیز پسران {لایق و برومند} امداد فرموده (133) همچنین به باغ ها و چشمه ‏ها (134) {اگر كفران كنید} من بر شما از عذاب روزى بزرگ مى ‏ترسم(135)

سوره مباركه شعراء؛ آیات 128تا 135

 

مناقشه با بُت ‏پرستان

قبیله "عاد" تسلیم دعوت "هود" نشد و سران آن قبیله بر بُت ‏پرستى خود پافشارى كرده و خطاب به هود گفتند: "تو برهانِ روشنى بر صحّت آنچه ما را بدان فرا مى ‏خوانى نیاوردى، بنابراین ما دست از پرستش خدایان خود برنمى ‏داریم و تو را راستگو نمى ‏دانیم و تصوّر ما این است كه برخى از خدایان ما تو را آسیب رسانده ‏اند، از این رو سخنان بیهوده بر زبان مى ‏آورى. هود، در پاسخ آنان گفت:

"به راستى و صداقتِ آنچه مى ‏گویم خدا را گواه مى ‏گیرم و شاهد باشید كه من از شرّ كسى كه بدان پاى بندید، بیزارم. شما و خدایانتان همدست شوید و براى من توطئه كنید و اگر قادر هستید لحظه ‏اى كیفرم را تأخیر نیندازید، من از توطئه شما ترس و واهمه ‏اى ندارم؛ زیرا متّكى به خدا هستم و امور من و شما و همه موجوداتِ زنده، به دست اوست و هر گونه بخواهد عمل مى ‏كند، و كارهاى الهى به شیوه حق و عدالت جریان دارد. اگر از دعوتِ من سر برتافتید، این سرپیچى به زیان من نیست، چرا كه من آنچه را بدان مأمور بودم به شما ابلاغ كردم.خداوند مى ‏تواند شما را به هلاكت رسانده و گروهى غیر از شما را روى كار آورد كه جایگزین شما در شهر و دیارتان باشند؛ زیرا پروردگار من بر هر چیزى قدرت و استیلا دارد".

قالُوا یا هُودُ ما جِئْتَنا بِبَیِّنَةٍ وَما نَحْنُ بِتارِكِى آلِهَتِنا عَنْ قَوْلِكَ وَما نَحْنُ لَكَ بِمُؤْمِنِینَ (53) إنْ نَقُولُ إِلّا اعْتَراكَ بَعْضُ آلِهَتِنا بِسُوءٍ قالَ إِنِّى أُشْهِدُ اللَّهَ وَاشْهَدُوا أَنِّى بَرِىّ‏ءٌ مِمّا تُشْرِكُونَ(54) مِنْ دُونِهِ فَكِیدُونِى جَمِیعاً ثُمَّ لا تُنْظِرُونِ (55) إِنِّى تَوَكَّلْتُ عَلىَ اللَّهِ رَبِّى وَرَبِّكُمْ ما مِنْ دابَّةٍ إِلّا هُوَ آخِذٌ بِناصِیَتِها إِنَّ رَبِّى عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ (56) فَإِنَ تَوَلَّوْا فَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ ما أُرْسِلْتُ بِهِ إِلَیْكُمْ وَیَسْتَخْلِفُ رَبِّى قَوْماً غَیْرَكُمْ وَلا تَضُرُّونَهُ شَیْئاً إِنَّ رَبِّى عَلى‏ كُلِّ شَى‏ءٍ حَفِیظٌ (57)

قوم هود گفتند: اى هود، تو دلیل و برهان براى ما نیاوردى و ما با گفته تو، دست از خدایانِ خود برنمى ‏داریم و به تو نخواهیم گروید (53) برخى از خدایان ما تو را آسیب رسانده‏ اند. وى گفت: خدا را گواه مى ‏گیرم و شما نیز گواه باشید كه من از معبودهاى غیر خدا بیزارم (54) همه شما برایم توطئه كنید و مهلتم ندهید (55) من بر خداى خود و شما توكّل كردم، خدایى كه هر موجودى در اختیار اوست، راه راست از آنِ خداوند است(56) اگر روگردان شوید، من آنچه را بدان مأمور بودم به شما رساندم و خداوند، دیگران را جایگزین شما خواهد گرداند، و زیانى هم به او نمى ‏رسانید، پروردگارم بر هر چیزى قدرت دارد (57)

سوره مباركه هود؛ آیات 53 تا 57

 

علاوه براین؛ قوم عاد، هود علیه السلام را رنجیده خاطر كردند و با وجودِ دعوت و پند و اندرزهاى بسیار وى، دعوتش را رد كردند و دست از پرستش خدایانشان برنداشتند و به خدایى كه "هود" آنها را بدان فرا مى ‏خواند، نگرویدند و او را به مبارزه طلبیدند تا تهدیدها و كیفرهایى را كه وعده داده بود، بر آنها وارد سازد . اینجا بود كه حضرت "هود" بدانان فرمود: "خشم و غضب الهى قطعاً بر شما وارد خواهد شد. در انتظار عذاب الهى باشید و من نیز در انتظار خواهم بود".

قالُوا أَجِئْتَنا لِنَعْبُدَ اللَّهَ وَحْدَهُ وَنَذَرَ ما كانَ یَعْبُدُ آباؤُنا فَأْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِینَ(70) قالَ قَدْ وَقَعَ عَلَیْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ رِجْسٌ وَغَضَبٌ أَتُجادِلُونَنِى فِى أَسْماءٍ سَمَّیْتُمُوها أَنْتُمْ وَآباؤُكُمْ مانَزَّلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ فَانْتَظِرُوا إِنِّى مَعَكُمْ مِنَ المُنْتَظِرِینَ(71)

گفتند: آیا آمده ‏اى به ما بگویى خداى یگانه را بپرستیم و از آنچه پدرانمان مى ‏پرستیدند دست برداریم!؟ اگر راست مى ‏گویى عذابى را كه بر ما وعده كردى برما بفرست (70) هود گفت: خشم و غضب الهى قطعاً بر شما وارد خواهد شد. آیا شما در یك سلسله نام‏ هایى كه خود و پدرانتان نام‏گذارى كردید، با من بحث و مناقشه مى ‏كنید؟ خداوند هیچ گونه قدرتى به آنها نداده، بنابراین منتظر عذاب الهى باشید و من نیز با شما در انتظار خواهم بود (71)

سوره مباركه أعراف؛ آیات 70 و 71

 

دعوت به توبه

پس از آن‏كه هود علیه السلام قوم خود را هدایت و ارشاد نمود و آنها سر برتافتند، مدت سه سال باران از آنها قطع گردید و این خود هشدارى بود كه عذاب آنها نزدیك است. در همین فرصت نیز هود علیه السلام به پند و اندرز قوم خود مى ‏پرداخت و بدان‏ها مى‏ گفت: "از خداى خود بخواهید كه گناهان گذشته شما را بیامرزد و با توبه كردن به سوى او بازگردید، اگر شما این كار را انجام دهید، خداوند بارانِ پى‏ در پى برایتان خواهد فرستاد و نعمت‏ هاى شما فراوان مى‏ گردد، همان گونه كه بر قدرت و توان شما افزود. زنهار كه از دعوت من نافرمانى كنید و بر كفر و اعمال ناروا پافشارى و اصرار ورزید".

 

وَیا قَوْمِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ یُرْسِلِ السَّماءَ عَلَیْكُمْ مِدْراراً وَیَزِدْكُمْ قُوَّةً إِلى‏ قُوَّتِكُمْ وَلا تَتَوَلَّوْا مُجْرِمِینَ (52)

اى قوم، از خداى خویش آمرزش بخواهید و سپس به پیشگاه او توبه نمایید[در این صورت‏] بر شما باران رحمت فرو مى ‏فرستد

و قدرت شما را فزونى مى ‏بخشد، و گردِ گناه نگردید (52)

 سوره مباركه هود؛ آیه 52

 

 

پس از سه سال قطع باران بر قوم هود و پس از آنكه آنان رسالتِ پیامبر خود را انكار كرده و به كفر و سركشى خود ادامه دادند، فرمان خداوند تعلّق گرفت كه بر آنها عذاب نازل شود و خداوند، هود علیه السلام و همراهان مؤمن او را از عذاب رهانید، و گنهكاران را به هلاكت رسانید:

 

وَلَمّا جاءَ أَمْرُنا نَجَّیْنا هُوداً وَالَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنّا وَنَجَّیْناهُمْ مِنْ عَذابٍ غَلِیظٍ (58)

و آنگاه كه فرمان ما صادر شد، هود و مؤمنین همراه وى را با لطف خویش نجات دادیم و آنها را از عذاب سخت رهانیدیم (58)

 

سوره مباركه هود؛ آیه 58

 

 

ولى قرآن چگونگى نجات هود علیه السلام را براى ما روشن نساخته است. به نقل از كتاب "اخبار مكّه" نوشته ازرقى، جلد یكم، برخى از مورّخین مى ‏گویند: "نجات هود به این شكل بود كه وى پس از آنكه از پذیرش دعوت خود از ناحیه مردم مأیوس و نا امید گشت، از قوم خود كناره گرفت و به همراهى مؤمنانى كه با او بودند، رهسپار مكّه شد و مدتى در آنجا زندگى كرد و سرانجام در همانجا از دنیا رفت و به خاك سپرده شد".

 

هلاكت كافران

خداى سبحان بادى بسیار شدید بر قوم عاد مسلط گرداند كه هفت شبانه ‏روز پى ‏در پى برآنان وزیدن گرفت و همان‏گونه كه درخت نخل میان تهى از ریشه كنده مى ‏شود، بدن‏ هاى آنان از جا كنده شده و بر زمین كوبیده مى ‏شد و بدین سان به هلاكت رسیدند و بدن‏ هایشان قطعه قطعه گردید و همگى نابود شدند و یكى هم از آنان باقى نماند، به گونه‏ اى كه فرداى آن روز جز خانه ‏هایشان چیزى دیده نمى‏ شد.

خداى متعال فرمود:

 

وَأَمّا عادٌ فَأُهْلِكُوا بِرِیحٍ صَرْصَرٍ عاتِیَةٍ(6) سَخَّرَها عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیالٍ وَثَمانِیَةَ أَیّامٍ حُسُوماً فَتَرى‏ القَوْمَ فِیها صَرْعى‏ كَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ خاوِیَةٍ (7)

فَهَلْ تَرى‏ لَهُمْ مِنْ باقِیَةٍ (8)

و اما قوم عاد با تند بادى طغیانگر و سرد و پر صدا به هلاكت رسیدند (۶) ]خداوند[ این تند باد بنیان‏ كن را هفت شب و هشت روز پى در پى بر آنها مسلط ساخت، (و اگر آنجا بودى) مى ‏دیدى كه آن قوم همچون تنه‏ هاى پوسیده و تو خالى درختان نخل، در میان این تند باد روى زمین افتاده و هلاك شده ‏اند (7) آیا كسى از آنها را باقى مى ‏بینى؟ (8)

سوره مباركه حاقه؛ آیات 6 تا 8

 

و نیز فرمود:

 

وَفِى عادٍ إِذا أَرْسَلْنا عَلَیْهِمُ الرِّیحَ الْعَقِیمَ (41)ما تَذَرُ مِنْ شَى‏ءٍ أَتَت عَلَیْهِ إِلّا جَعَلَتْهُ كَالرَّمِیمِ(42)

و بر قوم عاد تند بادى هلاك‏ كننده فرستادیم (41) آن باد بر هر چه مى ‏وزید، آن را چون استخوان پوسیده قرار مى ‏داد (42)






نوع مطلب :
برچسب ها : حضرت هود،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 8 بهمن 1393 :: نویسنده : سید محمد حسینی
حضرت خضر علیه السلام

به نام خداوند بخشنده مهربان

 

حضرت خضر علیه السلام یکی از پیامبران معاصر با حضرت موسی علیه السلام بود.

نام اصلی حضرت خضر علیه السلام "تالیا بن ملکان بن عامر بن أرفخشید بن سام بن نوح علیه السلام"است.

از معجزات حضرت خضر علیه السلام این بود که روی هر زمین خشکی می‌نشست، زمین سبز و خرم می‌گشت و دلیل نامش، خضر(سبز) نیز همین است.

او همان عالِم بزرگواری است که موسی علیه السلام بنا به فرموده خدا به دیدارش رفت و داستان آن در سوره مباركه كهف آورده شده و در آیه 65 - بدون ذكر نام-  با عبارتی درخشان از وی ستوده شده است:

 

فَوَجَدَا عَبْدًا مِّنْ عِبَادِنَا آتَیْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْمًا

 (در آنجا) بنده‏اى از بندگان ما را یافتند كه رحمت (و موهبت عظیمى) از سوى خود به او داده و علم فراوانى از نزد خود به او آموخته بودیم

 

این داستان از این قرار است كه:

خداى سبحان به حضرت موسى علیه السلام وحى كرد كه در سرزمینى، بنده‏اى دارد كه داراى علمى است‏ كه وى آن را ندارد و اگر به طرف "مجمع البحرین" برود، او را در آنجا خواهد دید؛ به این نشانه‏ كه هر جا ماهى، زنده - و یا گم - شد همانجا او را خواهد یافت.

حضرت موسى علیه السلام تصمیم گرفت كه آن عالِم را ببیند و چیزى از علوم او را فراگیرد. پس به دوستش اطلاع داده و به اتفاق به طرف "مجمع البحرین" حركت كردند و با خود یك عدد ماهى مرده برداشته و به راه افتادند تا به آنجا رسیدند و چون خسته شده بودند بر روى ‏تخته سنگى كه بر لب آب قرار داشت، نشستند تا لحظه‏ اى بیاسایند و چون فكرشان مشغول بود از ماهى غفلت نموده و فراموشش كردند.

از سوى دیگر، ماهى به آب افتاد. همراه حضرت موسى علیه السلام با اینكه آن را دید فراموش كرد كه به وی خبر دهد. پس از ساعتی از آنجا برخاسته و به راه خود ادامه دادند تا آنكه از "مجمع البحرین" گذشتند و چون بار دیگر خسته شدند، حضرت موسى علیه السلام به او گفت: "‏غذایمان را بیاور كه در این سفر سخت كوفته شدیم".

در آنجا دوست موسى علیه السلام به یاد ماهى و آنچه‏ كه از داستان آن دیده بود افتاد و در پاسخش گفت:

" آنجا كه روى تخته سنگ نشسته بودیم ‏ماهى را دیدم كه زنده شد و به دریا افتاد و شنا كرد تا ناپدید گشت، من خواستم به تو بگویم‏ ولى شیطان از یادم برد و ماهى را فراموش كردم".

حضرت موسى علیه السلام گفت:

"این همان است كه ما در طلبش بودیم و آن تخته سنگ، همان نشانى ما است؛ پس باید بدانجا برگردیم".

بى درنگ از همان راه كه رفته بودند برگشتند، و بنده‏ اى از بندگان خدا را كه خدا رحمتى از ناحیه خودش و علمى لدنى به او داده بود بیافتند.

موسى علیه السلام ‏خود را بر او عرضه كرد و درخواست نمود تا او را متابعت كند و او چیزى از علم و رشدى كه‏ خدایش به وی ارزانى داشته، به او نیز تعلیم دهد.

آن مرد عالِم گفت:

"تو نمى ‏توانى با من باشى و آنچه ‏از من و كارهایم مشاهده كنى تحمّل نمایى، چون تأویل و حقیقت معناى كارهایم را نمى ‏دانى و چگونه تحمّل توانى كرد بر چیزى كه احاطه علمى بدان ندارى؟"

موسى علیه السلام قول داد كه هر چه دید، صبر كند و ان شاء الله در هیچ امرى نافرمانیش نكند. عالِم بنا گذاشت كه‏ خواهش او را بپذیرد و آنگاه گفت: "پس اگر مرا پیروى كردى باید از من درباره هیچ چیزى ‏سؤال نكنى تا خودم درباره آنچه انجام میدهم، آغاز به توضیح و تشریح كنم".

موسى علیه السلام قبول نمود و به همراه آن عالِم، حركت كردند تا بر یك كشتى سوار شدند كه در آن جمعى دیگر نیز سوار بودند. موسى علیه السلام نسبت ‏به كارهاى آن عالِم خالى الذهن بود.

دیری نگذشت كه آن عالِم، كشتى ‏را سوراخ كرد. سوراخى كه با وجود آن، كشتى غرق می شد.

موسى علیه السلام آنچنان تعجب كرد كه عهدى را كه با وی بسته بود، فراموش نموده و زبان به اعتراض گشود و پرسید: "چه مى ‏كنى؟ مى‏ خواهى اهل كشتى را غرق كنى؟ عجب كار بزرگ و خطرناكى كردى".

عالِم با خونسردى جواب داد: "نگفتم تو صبر با من بودن را ندارى؟"

موسى علیه السلام به خود آمد. سپس عذرخواهى كرد و گفت: "من ‏آن وعده ‏اى را كه به تو داده بودم فراموش كردم. اینك مرا بدانچه از در فراموشى مرتكب شدم ‏مؤآخذه مفرما و در باره ‏ام سخت‏گیرى مكن".

كمی بعد از كشتى پیاده شده و به راه افتادند. در بین راه، به پسركی خردسال برخورد نمودند. عالِم آن‏ كودك را بكشت. باز هم اختیار از كف موسى برفت و بر او تغیّر كرد و گفت:

"این ‏چه كار بود كه كردى؟ كودك بى گناهى را كه جنایتى مرتكب نشده و خونى نریخته بود بى ‏جهت كُشتى؟ راستى چه كار بدى كردى".

عالِم براى بار دوم گفت: "نگفتم تو نمى ‏توانى در مصاحبت من خود را كنترل كنى؟"

این بار دیگر موسى علیه السلام عذرى نداشت كه بیاورد تا با آن عذر، از مفارقت عالِم جلوگیرى كند و از سوى دیگر هیچ دلش رضا نمى ‏داد كه از وى جدا شود. به ناچار اجازه خواست تا به طور موقّت ‏با او باشد. به این معنا كه مادامى كه از او سؤالى نكرده با او باشد، و همینكه سؤال سوم را پرسید، مدّت مصاحبتش پایان یافته باشد و درخواست ‏خود را به این‏ بیان اداء نمود:

"اگر از این به بعد از تو سؤالى كنم دیگر عذرى نداشته باشم".

عالِم قبول كرد و باز به راه خود ادامه دادند تا به روستایی رسیدند و چون گرسنگیشان به منتهای درجه رسیده بود، از اهل روستا طعامى خواستند و آنها از پذیرفتن این دو میهمان سر باز زدند. در همین حال، دیوار خرابى را دیدند كه در شرف فرو ریختن بود؛ به طورى كه مردم از نزدیك شدن به آن پرهیز مى ‏كردند. عالِم به نزدیك دیوار رفته و آن را بی هیچ مُزدی مرمّت نمود.

موسى علیه السلام پرسید: "اینها كه از ما پذیرائى نكردند و ما الآن محتاج به آن دستمزد بودیم".

مرد عالِم گفت: "اینك فراق من و تو فرا رسیده. بنابراین به تأویل آنچه كردم، برایت مى ‏گویم و از تو جدا مى‏ شوم:

اما آن كِشتى كه دیدى سوراخش كردم مال عدّه ‏اى مِسكین بود كه با آن در دریا كار مى ‏كردند و هزینه ی زندگى خود را به دست مى‏ آوردند و چون پادشاهى از آن سوى‏ دریا، كشتى ‏ها را غصب مى‏ كرد و براى خود مى ‏گرفت، من آن را سوراخ كردم تا وقتى او پس از چند لحظه مى ‏رسد، كِشتى را معیوب ببیند و از گرفتنش صرف نظر كند.

و اما آن پسر كوچكی را كه كشتم؛ خودش كافر و پدر و مادرش مؤمن بودند. اگر او زنده مى ‏ماند با كُفر و طغیان خود، پدر و مادر را هم منحرف مى‏ كرد. رحمت‏ خدا شامل حال آن دو بود و به ‏همین جهت مرا دستور داد تا او را بكشم تا خدا به جاى او، به آن دو، فرزند بهترى دهد. فرزندى صالح‏تر و به خویشان خود مهربانتر و بدین جهت بود كه او را كشتم.

و اما دیوارى كه ساختم. آن دیوار مال دو فرزند یتیم از اهل این شهر بود و در زیر آن‏ گنجى نهفته بود كه متعلّق به آن دو بود و چون پدر آن دو، مردى صالح بود، به خاطر صلاح پدر، رحمت‏ خدا شامل حال آن دو شد. پس مرا امر فرمود تا دیوار را بسازم به طورى كه تا دوران بلوغ آن ‏دو استوار بماند و گنج، محفوظ باشد تا آن را استخراج كنند و اگر این كار را نمى‏ كردم، گنج‏ بیرون مى ‏افتاد و مردم آن را مى ‏بردند. من آنچه كردم از ناحیه خود نكردم، بلكه به امر خدا بود و تأویلش هم ‏همان بود كه برایت گفتم".

این بگفت و از موسى علیه السلام جدا شد.

 






نوع مطلب :
برچسب ها : حضرت خضر،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 8 بهمن 1393 :: نویسنده : سید محمد حسینی

حضرت ادریس علیه السلام

 به نام خداوند بخشنده مهربان

 

پیامبری ادریس علیه السلام

حضرت ادریس علیه السلام از جمله پیامبرانى است كه در قرآن کریم، از آنان یاد شده است.خداى سبحان فرمود:

 وَإِسْمعِیلَ وَإِدْرِیسَ وَذَاالْكِفْلِ كُلٌّ مِنَ الصّابِرِینَ

سوره مباركه انبیاء ، آیه 85

 

وَاذكُرْ فِى الكِتابِ إِدْرِیسَ إِنَّهُ كانَ صِدِّیقاً نَبِیّاً (56) وَرَفَعْناهُ مَكاناً عَلِیّاً (57)

سوره مباركه مریم ، آیات 56 وو 57

 

قرآن کریم ، وى را به صفاتى چون صبر، راستگویى و برخوردار از مقام برجسته توصیف فرموده است.

نظر دانشمندان درباره وى این است كه او نخستین پیامبرى بود كه جبرئیل علیه السلام براى ارشاد و هدایت نسل قابیل - فرزند حضرت آدم علیه السلام -  بر او وحى نازل كرد تا از طغیان و سركشى و كفر خویش دست برداشته و به پیشگاه خداوند توبه نمایند، و طبق دستوراتِ آیین او زندگى كنند.

قرآن کریم، درباره زندگى و دستوراتِ دین و آیین ادریس علیه السلام  مشروحاً سخن نگفته است، چنانكه سند تاریخى و پا برجایى هم از زندگى او در دست نیست. معتبرترین كتابى كه درباره او سخن گفته "تاریخ الحكماء" است كه در اینجا به بیان برخى مطالب پراكنده ‏اى كه در آن وجود دارد مى ‏پردازیم، البته نه به عنوان این‏ كه این مطالب حقایقى بى‏ چون و چراست، بلكه از باب آگاهى.

  

نظریه یك

اندیشمندان در مورد زادگاه و محل نشو و نماى آن حضرت اختلاف دارند. عده ‏اى گفته ‏اند: وى در مصر متولد شده و او را "هرمس الهرامسه" نامیده ‏اند و زادگاهش در «منف» (نام شهرى در مصر) است و نیز گفته ‏اند نام وى به زبان یونانى "ارمیس"بوده كه معناى عربى آن "هرمس" و به زبان عبرى "خنوخ" و در عربى "اخنوخ" تلقى شده است و خداى مهربان او را در قرآن كه به زبان عربى آشكار نازل شده "ادریس" خوانده است.

هرمس (ادریس) از مصر بیرون رفت و در زمین گردش كرد و سپس به آن سرزمین بازگشت، [سرانجام‏] خداوند او را در سن هشتاد و دو سالگى به نزد خود بالا برد (از دنیا رفت) .

 

نظریه دو

دسته ‏اى دیگر معتقدند كه ادریس علیه السلام  در بابِل متولّد و در همانجا بزرگ شد. وى در اوایل عمر خویش از علوم شیث بن آدم كه جدّ اعلاى او بود بهره مى ‏جست و آنگاه كه به حدّ كمال رسید، خداوند بدو نبوّت و پیامبرى عنایت فرمود. آن حضرت، مردمِ فاسد را از مخالفتِ با آیین حضرت آدم و شیث علیه السلام  نهى مى ‏كرد و [در این راستا] عده ‏اى اندك از او اطاعت كرده و بیشتر آنان با وى به مخالفت برخاستند . از این رو او و پیروانش از آن سامان بیرون رفته تا به مصر رسیدند.

ادریس علیه السلام  و همراهانش در مصر اقامت گزیدند و مردم را به امر به معروف و نهى از منكر و اطاعت از خداى مهربان دعوت كردند، چنان‏ كه گفته شده:

وى مردم را به آیین الهى و یگانگى خدا و پرستش آفریدگار و رهایى مردم از عذاب آخرت به وسیله كردار شایسته در دنیا دعوت نمود و آنها را بر بى ‏رغبتى به دنیا و رفتار عادلانه تشویق كرد و دستور داد تا آنگونه كه وى مى ‏گوید نماز به جاى آورند و دستور داد ایام مشخصى در هر ماه روزه بگیرند و آنها را به جهاد براى مبارزه با دشمنانِ دین و آیین خود تشویق و براى دستگیرى از مستمندان به آنان دستور پرداخت زكات را صادر فرمود.

جمله ی " الایمان بالله یورث الظفر: ایمان به خدا پیروزى را در پى داردبرنگین انگشترى وى منقوش بود و بر كمربندى كه هنگام نماز میّت مى ‏پوشید، این جمله نوشته شده بود:

 السعید من نظر لنفسه و شفاعته عند ربه اعماله الصالحه

سعادتمند كسى است كه در كارهاى خویش بیندیشد و كارهاى شایسته ی وى، شفیع او نزد پروردگارش خواهد بود

 

از جمله گفتار آن حضرت این است كه فرمود:

هرگز كسى نمى ‏تواند خدا را بر نعمت‏هایش سپاس گوید، آنگونه كه او نسبت به بندگانش عطا و بخشش فرموده است.

خدا را با نیّت خالص بخوانید و روزه و نمازهاى خویش را نیز خالصانه به جا آورید.

نسبت به دنیادارىِ مردم ، حسد نورزید. زیرا بهره ‏ورى آنان اندك است.

كسى كه از حد كفایتِ زندگى، قانع نباشد، هیچ چیز او را بى ‏نیاز نمى ‏كند.

حیات و زندگىِ روح، در حكمت نهفته است.

 





نوع مطلب :
برچسب ها : ادریس،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 7 بهمن 1393 :: نویسنده : سید محمد حسینی

به نام خداوند بخشنده مهربان

 

آدم در دام فریب شیطان

آنگاه كه خداوند آدم و همسرش را در بهشت جاى داد، استفاده از همه چیزها را برایشان حلال شمرد تا از میوه ‏هاى بهشت هر چه كه میل دارند، تناول كنند و تنها آنها را از [خوردن میوه‏ ی] یك درخت برحذر داشت و بدان‏ها دستور داد كه نزدیك آن نشوند و از میوه آن نچشند و اگر چنین كنند به مخالفت با امر خدا پرداخته و به نفس خویشتن ظلم روا داشته ‏اند و بر این كار كیفر خواهند شد.

از آن جایی كه شیطان در این دستور - (نهى) الهى- روزنه ‏اى براى گمراه ساختن آدم‏ و همسرش یافت، در دل شادمان شده، به گفتگو با ایشان و فریب آنها پرداخت تا سرانجام از میوه آن درخت تناول كنند تا این امر منجر به آشكار شدن زشتى ‏ها (عورت ‏هاى) آنان ‏شود.

شیطان بر فریبكارى خود اصرار و پافشارى ورزید و به آنها وا نمود كرد كه خداوند براى این كه آن دو به صورت فرشته در نیایند و براى همیشه دربهشتِ پر از نعمت‏ باقى نمانند، آنها را از تناول میوه آن درخت منع كرده است و در آخر سوگند خورد كه ‏وى دلسوز و خیرخواه آنان است.

 

خداى متعال مسأله را این گونه بیان كرده است:

 

 وَیا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَزَوْجُكَ الجَنَّةَ فَكُلا مِنْ حَیْثُ شِئْتُما وَلا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ *فَتَكُونا مِنَ الظّالِمِینَ*فَوَسْوَسَ لَهُما الشَّیْطانُ لِیُبْدِىَ لَهُما ما وُرِىَ عَنْهُما مِنْ سَوْآتِهِما وَقالَ مانَهاكُما رَبُّكُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ إِلّا أَنْ تَكُونا مَلَكَیْنِ أَوْ تَكُونا مِنَ الخالِدِینَ * وَقاسَمَهُما إِنِّى لَكُما لَمِنَ النّاصِحِینَ

 اى آدم تو و همسرت در بهشت جاى گیرید و هر چه خواستید تناول كنید و نزدیك این درخت نشوید كه از ستمكاران خواهید بود، شیطان آن دو را

وسوسه كرد تا زشتى ‏هاى پوشیده آنها را پدیدار كند، شیطان بدان‏ها گفت: خدایتان شما را از این درخت منع نكرد مگر این كه مبادا دو فرشته باشید

و یا جاودانه بمانید و برایشان سوگند خورد كه خیرخواه شما هستم

 

 

           

اشتباه آدم علیه السلام

آدم و حوا فراموش كردند كه شیطان دشمن آنهاست و در دام امتحان قرار گرفته ‏اند. از این ‏رو از میوه آن درخت تناول كردند و آنگاه كه مزه آن را چشیدند عورت آنان پدیدار شد.

پیش از آن هیچ یك از ایشان عورت دیگرى را مشاهده نكرده بودند، لذا از شدت حیا و شرم درصدد برآمدند تا با برگ درختان عورت‏ هاى خود را بپوشانند. [در این هنگام‏] پروردگارشان آنها را ضمن نكوهش، مخاطب قرار داد و فرمود:

 

آیا شما را از خوردن میوه آن درخت برحذر نداشتم و شما را آگاه نساختم كه شیطان‏ دشمن آشكار شماست؟

 

آدم و حوا احساس كردند كه مرتكب معصیتى بزرگ شده ‏اند، بنابراین به شدّت پشیمان شده، به پیشگاه خداى خویش تضرع و زارى كردند و عرضه ‏داشتند:

 

پروردگارا، ما با نافرمانى تو و مخالفت دستورت به خویشتن ظلم روا داشتیم، ما را ببخشا و از ما درگذر،

 اگر تو ما را با فضل و كرمت نبخشایى و از ما در نگذرى در زمره زیانكاران خواهیم بود

 

 

قرآن این واقعه را چنین تشریح كرده است:

 

 فَدَلّاهُما بِغُرُورٍ فَلَمّا ذاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما وَطَفِقا یَخْصِفانِ عَلَیْهِما مِنْ وَرَقِ الجَنَّةِ وَناداهُما رَبُّهُما أَلَمْ أَنْهَكُما عَنْ تِلْكُما الشَّجَرَةِ

وَأَقُلْ لَكُما إِنَّ الشَّیْطانَ لَكُما عَدُوٌّ مُبِینٌ * قالا رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَتَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الخاسِرِینَ

 پس آنها را به دروغ و فریب راهنمایى كرد و آنگاه كه از [میوه‏] آن درخت تناول كردند، زشتی هایشان [عورت‏] آشكار شد و بر آن شدند تا از برگِ درختان بهشت خود را بپوشانند. خداوند آنها را مخاطب قرار داد كه: مگر من شما را از این درخت منع نكردم و به شما نگفتم كه شیطان دشمن آشكار شماست؟ عرض كردند: پروردگارا، ما به خویشتن ستم روا داشتیم، اگر ما را نبخشایى و ازما در نگذرى، قطعاً در زمره زیانكاران خواهیم بود

 

       نوشته شده در 10 اسفند 1385

قسمت (2)

به نام خداوند بخشنده مهربان

 

آدم علیه السلام و شیطان

رانده شدن ذلت بار شیطان از بهشت، پاداش عناد، تكبّر و سرپیچى وى از سجده بر آدم علیه السلام بود. شیطان از پروردگار خویش درخواست كرد كه تا روز قیامت او را زنده نگاه‏ دارد. خداى متعال نیز بنا به حكمتى كه اراده فرموده بود ، بدو پاسخ مثبت داد.

 

ابلیس درخواست خود را این گونه بیان كرد:

پروردگارا! به دلیل این كه به هلاكت [راندن‏] من حكم كردى، سوگند مى ‏خورم تمام تلاشم را به كار ببرم و فرزندان آدم را گمراه كرده، آنها را از راه تو منحرف سازم و در این راه از هیچ تلاشى دریغ نخواهم كرد و از هر راهى كه بتوانم به سراغ آنان رفته، از غفلت و ضعف آنها استفاده خواهم كرد تا آنان را فریفته، به فساد و تباهى بكشانم و بیشتر آنها را از شكرگزارى تو منصرف سازم.

 

 ولى خداوند او را نكوهش كرد و فرمود:

اى نكوهیده و طرد شده از رحمت من، از بهشت بیرون رو، سوگند مى ‏خورم كه جهنم را از تو و همه پیروانت، از فرزندان آدم آكنده خواهم ساخت

 

این مطلب را خداوند متعال در قرآن چنین بیان فرموده است:

 

قالَ فَاهْبِطْ مِنْها فَما یَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فِیها فَاخْرُجْ إِنَّكَ مِنَ الصّاغِرِینَ* قالَ أَنْظِرْنِى إِلى‏ یَوْمِ یُبْعَثُونَ* قالَ إِنَّكَ مِنَ المُنْظَرِینَ*

قالَ فَبِما أَغْوَیْتَنِى لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ المُسْتَقِیمَ* ثُمَّ لَآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَیْمانِهِمْ وَعَنْ شَمائِلِهِمْ وَلا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شاكِرِینَ*

 قالَ اخْرُجْ مِنْها مَذءُوماً مَدْحُوراً لَمَنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكُمْ أَجْمَعِینَ

خدا به شیطان فرمود: از این مقام و جایگاه فرود آى، تو را سزاوار نیست كه بزرگى و نخوت ورزى، برون رو كه تو از زمره پست‏ت رین فرو مایگانى.

شیطان گفت:حال كه ]رانده شدم‏] مرا تا قیامت مهلت ده.. خداوند فرمود:البته مهلت دارى، شیطان گفت:چون تو مرا گمراه ساختى

 من نیز بندگانت را از راه راست تو گمراه خواهم ساخت و آن‏گاه از پیش روى و پشت سر و سمت راست و چپ آنان در مى ‏آیم تا بیشتر آنان

 شكرگزار تو نباشند. خدا به شیطان فرمود:برون شو كه تو فرومایه و مطرودى، جهنم را از تو و هر آن كس از آنان كه پیروى تو كنند، مملوّ خواهم ساخت

 

سوره مباركه اعراف، آیات 13الی 18

 

در قرآن گاهى تصمیم شیطان بر فریب آدم - جز بندگان شایسته خدا - به تصویر كشیده شده است :

 

وَإِذ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلّا إِبْلِیسَ قالَ أَأَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِیناً * قالَ أَرَأَیْتَكَ هذا الَّذِى كَرَّمْتَ عَلَىَّ لَئِنْ أَخَّرْتَنِ إِلى‏ یَوْمِ القِیامَةِ لَأَحْتَنِكَنَّ ذُرِّیَّتَهُ إِلّا قَلِیلاً * قالَ اذهَبْ فَمَنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ فَإِنَّ جَهَنَّمَ جَزاؤُكُمْ جَزاءً مَوْفُوراً *

وَاسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ وَأَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بِخَیْلِكَ وَرَجِلِكَ وَشارِكْهُمْ فِى الأَمْوالِ وَالأَوْلادِ وَعِدْهُمْ وَما یَعِدُهُمُ الشَّیْطانُ إِلّا غُرُوراً *

 إِنَّ عِبادِى لَیْسَ لَكَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ وَكَفى‏ بِرَبِّكَ وَكِیلاً

 و آنگاه كه فرشتگان را امر به سجده آدم كردیم، همه سجده كردند مگر شیطان كه گفت: آیا بر كسى كه او را از گِل آفریده ‏اى سجده كنم؟

 شیطان گفت: آیا این آدم خاكى را بر من برترى دادى، اگر مرا تا روز قیامت نگاه‏ دارى، همه فرزندان آدم را - جز اندكى - مهار كرده و به هلاكت مى ‏كشانم خداوند فرمود: برو ، هركس از فرزندان آدم كه از تو پیروى كند با تو به جهنم كه پاداش كامل شماست، درخواهد آمد، با فریاد خویش و لشكر سواره و پیاده ‏ات آنها را بلغزان و در اموال و فرزندان با آنان شركت جو و بدان‏ها وعده بده و شیطان جز عده ای را فریب نمى ‏دهد.

 تو بر بندگان من تسلط نخواهى داشت و یارى خداوند بسنده است

                سوره مباركه اسراء، آیات 61الی 65

 

آفرینش حوا

 خداوند به آدم علیه السلام دستور داد تا با همسرش در بهشت مسكن گزینند.

دانشمندان، در مورد زمان آفرینش حوا اختلاف نظر دارند. بنا به قولى، هنگامى كه خداوند پس از راندن شیطان از بهشت، آدم را در آن جاى داد؛ وى در بهشت تنها ماند و كسى كه با او مأنوس شود در آن‏جا وجود نداشت. خداى متعال خواب را بر او چیره ساخت و سپس دنده ‏اى از دنده ‏هاى سمت چپ سینه او را برگرفت و جاى آن گوشتى قرار داد و حوا را از آن آفرید. هنگامى كه آدمعلیه السلام از خواب بیدار شد زنى را بر بالین خود ملاحظه كرد. از او پرسید: كیستى؟ پاسخ داد: زنى هستم.گفت: چرا آفریده شدى؟ در پاسخ گفت: براى این‏كه با وجود من آرامش یابى.

در قرآن کریم به این مضمون اشاره شده است:


 
الَّذِى خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْها زَوْجَها 
 خدایى كه شما را از یك تن آفرید و [جفت او] همسرش را نیز از او آفرید

 

 وَجَعَلَ مِنْها زَوْجَها لِیَسْكُنَ إِلَیْها 
و جفت او (همسرش) را از آن آفرید تا به ‏واسطه آن آرامش یابد
       

نوشته شده در 10 اسفند 1385

قسمت (1)

 به نام خداوند بخشنده مهربان

 

پیدایش آدم علیه السلام

داستان آفرینش آدم علیه السلام با گفتگوى میان خدا و فرشتگان آغاز مى ‏شود. خداى سبحان، فرشتگان را آگاه مى ‏سازد كه وى در زمین جانشینى قرار خواهد داد كه آدم و فرزندان اویند و آنان را در زمین توانمند ساخته و صاحب قدرت قرار مى ‏دهد، ولى فرشتگان از این خبر شگفت زده شدند [و با خود گفتند:] كسى كه جانشین خدا در زمین او خواهد شد، هرگز نمى ‏تواند عالمى بر پا سازد كه از نظر پاكى و رحمت ، برابر با ملكوت آسمان باشد، چه این‏ كه خداوند پیش از آدم انسان‏هایى را آفریده بود و آنان در زمین به فساد و تباهى پرداختند. فرشتگان به خداى خود چنین عرضه داشتند: آیا در زمین انسانى را قرار مى ‏دهى كه با گناه و معصیت در آن، فساد كند و به خونریزى بپردازد، در حالى كه ما آن گونه كه در شأن توست تو را منزّه دانسته و به شكرانه ‏ات تو را مدح و ستایش مى ‏كنیم!

فرشتگان بدین جهت این سخن را به خداى خویش عرض كردند كه خویشتن را برتر از آفریده ‏اى مى ‏دانستند كه قرار بود جانشین قرار گیرد و خود را به جانشینى در زمین سزاوارتر از او مى ‏پنداشتند، اما خداى متعال با اسرار غیبى كه بر آنان پوشیده بود و حكمتى كه خاص آفرینش آدم علیه السلام بود، بدانان پاسخ داد كه، خداى سبحان چیزى را مى‏ داند كه آنان از آن آگاهى ندارند:

 

 وَإِذ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّى جاعِلٌ فِى الأَرضِ خَلِیفَةً قالُوا أتَجْعَلُ فِیها مَنْ یُفْسِدُ فِیها وَیَسْفِكُ الدِّماءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ

وَنُقَدِّسُ لَكَ قالَ إِنِّى أعْلَمُ ما لاتَعْلَمُونَ

سوره مباركه بقره، آیه 3

                  

جایگاه و مقام حضرت آدم علیه السلام

پس از آن كه خداوند، حضرت آدم علیه السلام را آفرید نام اشیاء و حقایق و خواص آنها را بدو آموخت تا در زمین توان یافته و به نحوى بایسته از آنها بهره ‏مند گردد. از طرفى خداى سبحان اراده فرموده كه عیناً به فرشتگان بنمایاند این آفریده جدیدى كه به دیده حقارت بدان مى ‏نگریستند، داراى دانش و شناختى برتر از آنان است و به همین دلیل از آنان خواست كه اگر به گمان خود راست مى ‏گویند و به جانشینى در زمین از آدم سزاوار ترند نام اشیاء و خاصیّت آنها را برایش بازگو كنند. ولى فرشتگان از پاسخ درمانده و با عذر و پوزش، خداى خویش را مخاطب قرار دادند:

خدایا ما تو را آن گونه كه سزاوارى منزّه مى ‏دانیم و بر اراده تو معترض نیستیم، چرا كه ما از علم و دانش جز آنچه به ما

 بخشیده ‏اى بهره ‏اى نداریم و تو از هر چیز آگاهى و كارهایت براساس حكمت است.

 

خداى متعال از آدم علیه السلام مى ‏خواهد كه آموزگارِ فرشتگان باشد و بدو مى ‏فرماید:

اى ‏آدم! فرشتگان را به آنچه از آنان پرسیدم آگاه ساز

 

آدم علیه السلام پاسخ مى‏ دهد و [بدین‏گونه‏] برترى خویش را بر آنان به منصّه ظهور مى ‏رساند، این‏جاست كه خداوند فرشتگان را مورد خطاب قرار میدهد: آیا به شما نگفتم من به آنچه در آسمان‏ها و زمین بوده و دیگران به آن واقف نیستند و آنچه را بر زبان مى ‏آورید و در درون خویش نهان مى ‏سازید، آگاهى دارم :

 

 وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلى‏ المَلائِكَةِ فَقالَ أَنبِئُونِى بِأَسْماءِ هؤلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِینَ*

 قالُوا سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلَّا ما عَلَّمْتَنا إِنَّكَ أنتَ العَلِیمُ الحَكِیمُ*

قالَ یاآدَمُ أَنبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ فَلَمّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمائِهِمْ قالَ أَلَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّى أَعْلَمُ غَیْبَ السَّمواتِ وَالأَرضِ وَأَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَما كُنتُمْ تَكْتُمُونَ

و همه نام ‏ها را به آدم آموخت و سپس آنها را به فرشتگان عرضه كرده و فرمود: اگر راست مى ‏گویید نام‏ هاى اینان را به من بگویید،

عرض كردند: خدایا تو منزّهى، ما از دانش، جز آنچه كه به ما آموخته‏ اى بى ‏بهره ‏ایم، به‏ راستى تو داناى حكیم هستى

فرمود:اى ‏آدم [اكنون‏] آنها را بر نام ‏هاى خودشان آگاه ساز.

وقتى آنها را برنام‏ هایشان آگاه ساخت، فرمود: آیا به شما [فرشتگان‏] نگفتم من به غیب آسمان‏ها و زمین و آنچه آشكارا مى ‏گویید

 و آنچه را نهان مى ‏دارید، آگاهم






نوع مطلب :
برچسب ها : زندگی،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 7 بهمن 1393 :: نویسنده : سید محمد حسینی
حدیث (1) امام حسین علیه السلام فرمودند:

لاتـَرفع حــاجَتَک إلاّ إلـى أحـَدٍ ثَلاثة: إلـى ذِى دیـنٍ، اَو مُــرُوّة اَو حَسَب

 
جز به یکى از سه نفر حاجت مبر: به دیندار، یا صاحب مروت، یا کسى که اصالت خانوادگى داشته باشد.

(تحف العقول ، ص 247)

حدیث (2) امام حسین علیه السلام فرمودند:
أیما اثنَین جَرى بینهما کلام فطلب أحدهما رضَـى الاخر کانَ سابقة الىَ الجنّة

 
هر یک از دو نفـرى که میان آنها نزاعى واقع شود و یکـى از آن دو رضایت دیگرى را بجـویـد ، سبقت گیـرنـده اهل بهشت خـواهـد بــود.

(کشف الغمة فی معرفة الائمه ج 2،ص 33)

حدیث (3) امام حسین علیه السلام فرمودند:

لاأفلَحَ قـَومٌ اشتَـروا مَـرضـاتِ المَخلـُوق بسَخَطِ الخـالِق

 
رستگـار نمی شوند مـردمـى که خشنـودى مخلـوق را در مقـابل غضب خـالق خریدنـد.

(بحارالانوار،ج 44،ص383)

حدیث (4) امام حسین علیه السلام فرمودند:

إنَّ شِیعَتَنا مَن سَلمَت قُلُوبُهُم مٍن کلِّ غَشٍّ وَ غِلٍّ وَ دَغَلٍ


بدرستی که شیعیان ما قلبشان از هرناخالصی و حیله و تزویر پاک است

(التفسیر المنسوب الی الامام الحسن العسکری علیه السلام ص309)

حدیث (5) امام حسین علیه السلام فرمودند:

لا یأمَن یومَ القیامَةِ إلاّ مَن خافَ الله فِی الدُّنیا


کسی در قیامت در امان نیست مگر کسی که در دنیا ترس از خدا در دل داشت

(مناقب ابن شهر آشوب ج/4 ص/ 69) (بحار الانوار، ج 44، ص 192 )

حدیث (6) امام حسین علیه السلام فرمودند:

أَعجَزالنّاسٍ مَن عَجَزَ عَنِ الدُّعاء


عاجزترین مردم کسی است که نتواند دعا کند

(بحارالانوارج81 ص257) (بحارالانوارج90 ص291)  

حدیث (7) امام حسین علیه السلام فرمودند:

اَلبُکاءُ مِن خَشیةِ اللهِ نَجآةٌ مِنَ النّارِ


گریه از ترس خدا سبب نجات از آتش جهنّم است

(جامع الاخبار ص97)

حدیث (8) امام حسین علیه السلام فرمودند:

مَن حاوَلَ اَمراً بمَعصِیَةِ اللهِ کانَ اَفوَتَ لِما یَرجُو وَاَسرَعَ لِمَجئ ما یَحذَرُ


آن که در کاری که نافرمانی خداست بکوشد امیدش را از دست می دهد و نگرانیها به او رو می آورد.

(الکافی،ج2،ص373)(الکافی،ج4،ص117)

حدیث (9) امام حسین علیه السلام فرمودند:
اِنّ اَعفَی النّاسِ مَن عَفا عِندَ قُدرَتِهِ


بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.

(الدره الباهره، ج 71،ص400)

حدیث (10) امام حسین علیه السلام فرمودند:
من اَحبک نهاک و من اَبغضک اَغراک.


کسی که تو را دوست دارد، از تو انتقاد می کند و کسی که با تو دشمنی دارد، از تو تعریف و تمجید می کند

(نزهه الناظر،ص88)

حدیث (11) امام حسین علیه السلام فرمودند:

من دلائل العالم إنتقادة لحدیثه و علمه بحقائق فنون النظر.


از نشانه های عالم ، نقد سخن و اندیشه خود و آگاهی از نظرات مختلف است .

(بحارالانوار،ج75،ص119)

حدیث (12) امام حسین علیه السلام فرمودند:

لا تقولوا باَلسنَتکم ما ینقُص عَن قَدَرَکم


چیزى را بر زبان نیاورید که از ارزش شما بکاهد

(جلاءالعیون،ج۲ص۲۰۵)

حدیث(13) امام حسین علیه السلام فرمودند:
یاک و ما تعتذر منه ، فإن المؤمن لا یسیء و لا یعتذر، و المنافق کل یوم یسیء و یعتذر


حذر کن از مواردی که باید عذرخواهی کنی ، زیرا مؤمن نه کار زشتی انجام می دهد و نه به عذرخواهی می پردازد، اما منافق همه روزه بدی می کند، و به عذرخواهی می پردازد.

( بحار الانوار، ج 75، ص120 )

حدیث(14) امام حسین علیه السلام فرمودند:

مُجالَسَةِ أهلِ الدِنَاءَة شَر، وَ مُجَالَسَةِ أَهلِ الفُسُوقِ ریبَة

 

همنشینی با سفلگان و افراد پست ناپسند است و همدمی گناهکاران موجب بدبینی مردم و از دست دادن اعتماد و اعتبار است

(بحارالانوار، ج75، ص 122)

حدیث(15) امام حسین علیه السلام فرمودند:  

فَإنی لا أَرَی المَوتَ إلَّا السَّعادَةَ وَ الحَیاة مَعَ الظّالِمینَ إلّا بَرماًی

 


به درستی که من مرگ را جز سعادت نمی بینم و زندگی با ستمکاران را جز محنت نمی دانم.

(تحف العقول ، ص 245)

حدیث (16) امام حسین علیه السلام فرمودند:
إنَّ أجوَدَ النَّاسِ مَن أعطیَ مَن لا یرجُو.


بخشنده‌ترین مردم کسی است که به آنکه چشم امید به او نبسته، بخشش ‌کند.

(کشف ‌الغمّة، ج2، ص30 )

حدیث(17) امام حسین علیه السلام فرمودند:
مَن صَامَ ثَلَاثَةَ أَیامٍ مِن شَعبَانَ وَجَبَت لَهُ الجَنَّةُ وَ کانَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) شَفِیعَهُ یومَ القِیامَةِ

هر کسی که سه روز از ماه شعبان را روزه بگیرد؛ بهشت بر او واجب می شود و در قیامت نیز پیامبر(ص) شفیع او خواهد بود

(الامالی ، ص 23)

حدیث(18) امام حسین علیه السلام فرمودند:

إنَّ حَوائِجَ النّاسِ إلَیکم مِن نِعَمِ اللهِ عَلَیکم فَلا تَمَلُّوا النِّعَمَ


نیاز مردم به شما از نعمتهای خدا بر شما است، از این نعمت افسرده و بیزار نباشید

(نزهه الناظر،ص 81)

حدیث(19) امام حسین علیه السلام می فرمایند:

یَظهَرُ اللَّهُ قائِمَنا فَیَنتَقِمُ مِنَ الظّالِمینَ


خداوند قائم ما را از پس پرده غیبت بیرون مى‏ آورد و آن‏گاه او از ستم‏گران انتقام مى‏ گیرد

(إثباة الهداة ، ج 5 ، ص 196)

حدیث(20) امام حسین علیه السلام می فرمایند:

أنَا قَتیلُ العَبَرَةِ لایَذكُرُنی مُؤمِنٌ إلّا استَعبَرَ


من کشته اشکم ؛ هر مؤمنى مرا یاد کند ، اشکش روان شود

(کامل الزیارات ، ص 108)

حدیث (21) امام حسین علیه السلام می فرمایند:

اَللّهُمَّ لا تَسْتَدْرِجنى بِالاِحسانِ وَ لا تُؤَدِّبْنى بِالْبَلاء


خدایا! با غرق کردن من در ناز و نعمت، مرا به پرتگاه عذاب خویش مَکشان و با بلایا (گرفتارى‏ها) ادبم مکن

(الدُّرًّةُ البَاهرة من الأصدَاف الطّاهِرة،ص 23)

حدیث (22) امام حسین علیه السلام می فرمایند:

مِن دَلائِلِ عَلاماتِ القَبولِ : الجُلوسُ إلى‏ أهلِ العُقولِ


از نشانه‏ هاى خوش‏نامى و نیك‏بختى ، همنشینى با خردمندان است.

(بحارالأنوار، ج 75، ص 119)

حدیث (23) امام حسین علیه السلام می فرمایند:

اَ یُّهَا النّاسُ نافِسوا فِى المَکارِمِ وَ سارِعوا فِى المَغانِمِ وَ لا تَحتَسِبوا بِمَعروفٍ لَم تَجعَلوا

 

اى مردم در خوبى‏ها با یکدیگر رقابت کنید و در بهره گرفتن از فرصت‏ها شتاب نمایید و کار نیکى را که در انجامش شتاب نکرده‏اید، به حساب نیاورید.

(بحارالأنوار، ج 75، ص 121)

حدیث (24) امام حسین علیه السلام می فرمایند:

أَلاِستِدراجُ مِنَ اللّهِ سُبحانَهُ لِعَبدِهِ أَن یُسبِغَ عَلَیهِ النِّعَمَ وَ یَسلُبَهُ الشُّکر


غافلگیر کردن بنده از جانب خداوند به این شکل است که به او نعمت فراوان دهد و توفیق شکرگزاری را از او بگیرد.

(تحف العقول،ص 246)

حدیث (25)امام حسین علیه السلام می فرمایند:

لا یُکمَلُ العَقلُ اِلّا بِاتِّباعِ الحَق اَلاتَرَونَ اَنَّ الحَق لا یُعمَلُ بِه وَ الباطِل لا یُتَناهی عَنه

 

عقل جز به پیروی از «حق» کمال نمی یابد آیا نمی بینید که به حق عمل نمی شود و از باطل نهی نمی شود؟

(اعلام الدین، ص 298)

(بحار الانوار، ج 75، ص 127)

حدیث (26) امام حسین علیه السلام می فرمایند:

ان الناس عبید الدنیا و الدین لعق علی ألسنتهم یحوطونه ما درّت معائشهم فإذا محصّوآ بالبلاء قلّ الدیّانون
 

همانا مردمان بنده دنیایند و دین لقلقه زبان آنهاست و هر جا منافعشان [به وسیله دین ]بیشتر تأمین شود زبان مى چرخانند و چون به بلا آزموده شوند آنگاه دین داران اندكند.

(تحف العقول/ 245)

حدیث (27) امام حسین علیه السلام می فرمایند:

اَلبَخیلُ مَن بَخِلَ بِالسَّلامِ ؛


بخیل کسی است که از سلام کردن بخل ورزد (سلام نکند).

(تحف العقول/ 248)

حدیث (28) امام حسین علیه السلام می فرمایند:

لِلسَّلامِ سَبعُونَ حَسَنَةً، تِسعٌ وَ سِتُّونَ لِلمُبتَدِءِ وَ واحِدَةٌ لِلرادِ ؛


سلام کردن هفتاد حسنه و ثواب دارد شصت و نه ثواب از برای سلام کننده و یک ثواب برای جوابگو است (با وجود آنکه سلام کردن مستحب ولی جواب دادن آن واجب است).

(تحف العقول ص 248)

حدیث (29) امام حسین علیه السلام می فرمایند:

مَن عَبَدَ اللهَ حَقَّ عِبادَتِهِ آتاهُ اللهُ فَوقَ أمانِیهِ وَ کفایتِهِ ؛


هر که خدا را ، آن‌گونه که سزاوار اوست ، بندگی کند ، خداوند بیش از آرزوها و کفایتش به او عطا کند.

(بحار الأنوار، ج 68، ص 184)

 




نوع مطلب :
برچسب ها : حدیث،
لینک های مرتبط :


شنبه 4 بهمن 1393 :: نویسنده : سید محمد حسینی

آش نخورده و دهن سوخته

در زمان‌های‌ دور، مردی در بازارچه شهر حجره ای داشت و پارچه می فروخت . شاگرد او پسر خوب و مودبی بود ولیكن كمی خجالتی بود.

مرد تاجر همسری كدبانو داشت كه دستپخت خوبی داشت و آش های خوشمزه او دهان هر كسی را  آب می انداخت.

روزی مرد بیمار شد و نتوانست به دكانش برود. شاگرد در دكان را باز كرده بود و جلوی آنرا آب و جاروب كرده بود ولی هر چه منتظر ماند از تاجر خبری نشد.

قبل از ظهر به او خبر رسید كه حال تاجر خوب نیست و باید دنبال دكتر برود.

. پسرك در دكان را بست و دنبال دكتر رفت . دكتر به منزل تاجر رفت و او را معاینه كرد و برایش دارو نوشت 

پسر بیرون رفت و دارو را خرید وقتی به خانه برگشت ، دیگر ظهر شده بود. پسرك خواست دارو را بدهد و برود ، ولی همسر تاجر خیلی اصرار كرد و او را برای ناهار به خانه آورد

 همسر تاجر برای ناهار آش پخته بود سفره را انداختند و كاسه های آش را گذاشتند . تاجر برای شستن دستهایش به حیاط رفت و همسرش به آشپزخانه برگشت تا قاشق ها را بیاورد

پسرك خیلی خجالت می كشید و فكر كرد تا بهانه ای بیاورد و ناهار را آنجا نخورد . فكر كرد بهتر است بگوید دندانش درد می كند. دستش را روی دهانش گذاشتش.

تاجر به اتاق برگشت و دید پسرك دستش را جلوی دهانش گذاشته به او گفت : دهانت سوخت؟ حالا چرا اینقدر عجله كردی ، صبر می كردی تا آش سرد شود آن وقت می خوردی ؟

زن تاجر كه با قاشق ها از راه رسیده بود به تاجر گفت : این چه حرفی است كه می زنی ؟ آش نخورده و دهان سوخته ؟ من كه تازه قاشق ها را آوردم.

تاجر تازه متوجه شد كه چه اشتباهی كرده است  

  

 

از آن‌ پس، وقتی‌ كسی‌ را متهم به گناهی كنند ولی آن فرد گناهی نكرده باشد  ، گفته‌ می‌شود :‌ آش نخورده و دهان سوخته









شنو و باور نكن

در زمان‌های‌ دور، مرد خسیسی زندگی می كرد. او تعدادی شیشه برای پنجره های خانه اش سفارش داده بود . شیشه بر ، شیشه ها را درون صندوقی گذاشت و به مرد گفت باربری را صداكن تا این صندوق را به خانه ات ببرد من هم عصر برای نصب شیشه ها می آیم .

از آنجا كه مرد خسیس بود ، چند باربر را صدا كرد ولی سر قیمت با آنها به توافق نرسید. چشمش به مرد جوانی افتاد ، به او گفت اگر این صندوق را برایم به خانه ببری ، سه نصیحت به تو خواهم كرد كه در زندگی بدردت خواهد خورد.

 

باربر جوان كه تازه به شهر آمده بود ، سخنان مرد خسیس را قبول كرد. باربر صندوق را بر روی دوشش گذاشت و به طرف منزل مرد راه افتاد.

كمی كه راه رفتند، باربر گفت : بهتر است در بین راه یكی یكی سخنانت را بگوئی.

مرد خسیس كمی فكر كرد. نزدیك ظهر بود و او خیلی گرسنه بود . به باربر گفت : اول آنكه سیری بهتر از گرسنگی است و اگر كسی به تو گفت گرسنگی بهتر از سیری است ، بشنو و باور مكن.

باربر از شنیدن این سخن ناراحت شد زیرا هر بچه ای این مطلب را می دانست . ولی فكر كرد شاید بقیه نصیحتها بهتر از این باشد.

 

همینطور به راه ادامه دادند تا اینكه بیشتر از نصف راه  را سپری كردند . باربر پرسید: خوب نصیحت دومت چه است؟

مرد كه چیزی به ذهنش نمی رسید پیش خود فكر كرد كاش چهارپایی داشتم و بدون دردسر بارم را به منزل می بردم . یكباره چیزی به ذهنش رسید و گفت : بله پسرم نصیحت دوم این  است ، اگر گفتند پیاده رفتن از سواره رفتن بهتر است ، بشنو و باور مكن.

باربر خیلی ناراحت شد و فكر كرد ، نكند این مرد مرا سر كار گذاشته ولی باز هم چیزی نگفت.

 

دیگر نزدیك منزل رسیده بودند كه باربر گفت: خوب نصیحت سومت را بگو، امیدوارم این یكی بهتر از بقیه باشد. مرد از اینكه بارهایش را مجانی به خانه رسانده بود خوشحال بود و به مرد گفت : اگر كسی گفت باربری بهتر از تو وجود دارد ، بشنو و باور مكن

مرد باربر خیلی عصبانی شد و فكر كرد باید این مرد را ادب كند بنابراین هنگامی كه می خواست صندوق را روی زمین بگذارد آنرا ول كرد و صندوق با شدت به زمین خورد ، بعد رو كرد به مرد خسیس و گفت  اگر كسی گفت كه شیشه های این صندوق سالم است ، بشنو و باور مكن

 

از آن‌ پس، وقتی‌ كسی‌ حرف بیهوده می زند تا دیگران را فریب دهد یا سرشان را گرم كند ، گفته‌ می‌شود كه‌بشنو و باور مكن









دعوا سر لحاف ملا بود

در یك شب زمستانی سرد ، ملا  در رختخواش خوابیده بود كه یكباره صدای غوغا از كوچه بلند شد .

زن ملا به او گفت كه بیرون برود و ببیند كه چه خبر است .

ملا گفت : به ما چه ، بگیر بخواب. زنش گفت : یعنی چه كه به ما چه ؟ پس همسایگی به چه درد می خورد .

سرو صدا ادامه یافت و ملا كه می دانست بگو مگو كردن با زنش فایده ای ندارد . با بی میلی لحاف را روی خودش انداخت و به كوچه رفت .

 گویا دزدی به خانه یكی از همسایه ها رفته بود ولی صاحبخانه متوجه شده بود و دزد موفق نشده بود كه چیزی بردارد. دزد در كوچه قایم شده بود همین كه دید كم كم همسایه ها به خانه اشان برگشتند و كوچه خلوت شد ، چشمش به ملا و لحافش افتاد و پیش خود فكر كرد كه از هیچی بهتر است . بطرف ملا دوید ، لحافش را كشید و به سرعت دوید و در تاریكی گم شد.

وقتی ملا به خانه برگشت . زنش از او پرسید : چه خبر بود ؟

ملا جواب داد : هیچی ، دعوا سر لحاف من بود . و زنش متوجه شد كه لحافی كه ملا رویش انداخته بود دیگر نیست .

 

 

این ضرب المثل را هنگامی استفاده می شود كه فردی در دعوائی كه به او مربوط نبوده ضرر دیده یا در یك دعوای ساختگی  مالی را از دست داده است .










شتر دیدی ، ندیدی

مردی در صحرا بدنبال شترش می گشت تا اینكه به پسر با هوشی برخورد . سراغ شتر را از او گرفت . پسر گفت : شترت یك چشمش كور بود؟ مرد گفت: بله . پسر پرسید : آیا یك طرف بار شیرین و طرف دیگرش ترش بود ؟ مرد گفت : بله . حالا بگو شتر كجاست ؟‌پسر گفت من شتری ندیدم .

مرد ناراحت شد و فكر كرد كه شاید این پسر بلائی سر شتر او آورده و پسرك را نزد قاضی برد و ماجرا را برای قاضی تعریف كرد .

قاضی از پسر پرسید . اگر تو شتر را ندیدی چطور مشخصات او را درست داده ای ؟

پسرك گفت : در راه ، روی خاك اثر پای شتری دیدم كه فقط سبزه های یك طرف را خورده بود . فهمیدم كه شاید شتر یك چشمش كور بود .

بعد دیدم در یك طرف راه مگس بیشتر است و یك طرف دیگر پشه بیشتر است . و چون مگس شیرینی دوست دارد و پشه ترشی را نتیجه گرفتم كه شاید یك لنگه بار شتر شیرینی و یك لنگه دیگر  ترشی بوده است .

قاضی از هوش پسرك خوشش آمد و گفت : درست است كه تو بی گناهی ولی زبانت باعث دردسرت شد . پس از این به بعد شتر دیدی ، ندیدی !!

 

 

این مثل هنگامی كاربرد دارد  كه پرحرفی باعث دردسر می شود . آسودگی در كم گفتن است و چكار داری كه دخالت كنی ، شتر دیدی ندیدی و خلاص .








خیاط هم در كوزه افتاد

 

در روزگار قدیم در شهر ری خیاطی بود كه دكانش سر راه گورستان بود . وقتی كسی میمرد و او را به گورستان می بردند از جلوی دكان خیاط می گذشتند .

 

یك روز خیاط فكر كرد كه هر ماه تعداد مردگان را بشمارد و چون سواد نداشت كوزه ای به دیوار آویزان كرد و یك مشت سنگ ریزه پهلوی آن گذاشت .

 

 هر وقت از جلوی دكانش جنازه ای را به گورستان می بردند یك سنگ داخل كوزه می انداخت و آخر ماه كوزه را خالی می كرد و سنگها را می شمرد .

كم كم بقیه دوستانش این موضوع را فهمیدند و برایشان یك سرگرمی شده بود و هر وقت خیاط را می دیدند از او می پرسیدند چه خبر ؟ خیاط می گفت امروزسه نفر تو كوزه افتادند .

روزها گذشت و خیاط هم مرد . یك روز مردی كه از فوت خیاط اطلاعی نداشت به دكان او رفت و مغازه را بسته یافت  . ازهمسایگان پرسید : خیاط كجاست ؟

همسایه به او گفت : ‌خیاط هم در كوزه افتاد .

 

و این حرف ضرب المثل شده و وقتی كسی به یك بلائی دچار می شود كه پیش از آن درباره حرف می زده ، می گویند :” خیاط در كوزه افتاد ” .









ز این ستون به آن ستون فرج است

مردی به شهری مسافرت كرد و غریب بود . اتفاقا همان شب فردی به قتل میرسد . نگهبانان مرد غریب را نزدیك محل قتل دستگیر می كنند . و او را نزد قاضی می برند . و چون مرد ناشناس نتوانست بی گناهی خود را ثابت كند ،‌ قاضی دستور اعدام صادر كرد

فردا مرد مسافر را به یك ستون بستند تا اعدام كنند . مرد هرچه گفت كه بی گناه است و بعدا از این كار پشیمان خواهند شد ، جلاد گفت من باید دستور را اجرا كنم .

جلاد به او گفت كه آخرین خواسته اش چیست .

مرد كه دید مرگ نزدیك است گفت : مرا به آن یكی ستون ببندید و اعدام كنید .

جلاد فكركرد كه مرد قصد فرار دارد و این یك بهانه است و به او گفت این چه خواهش مسخره ای است !

مرد گفت : رسم این است كه آخرین خواهش یك محكوم به اعدام اگر ضرری برای كسی نداشته باشد اجرا شود .

جلاد با احتیاط دست او را باز كرد و به ستون بعدی بست .

در همین هنگام حاكم و سوارانش از آنجا گذشتند و دیدند عده ای از مردم دور میدان جمع شدند ، علت را پرسیدند گفتند مردی را به دار می زنند . حاكم پرسید : چه كسی را ؟ 

جلاد جلو آمد و حكم قاضی را نشان داد .

حاكم گفت : مگر دستور جدید قاضی به شما نرسیده است ؟‌

جلاد گفت : آخرین دستور همین است .

حاكم گفت : این مرد بی گناه است ، او را آزاد كنید . قاتل اصلی دیشب به كاخ من آمد و گفت وقتی خبر اعدام این مرد را شنیده ،‌ ناراحت شده كه خون این مرد هم به گردن او بیافتد و بااینكه میترسیده خودش را معرفی كرد . من هم او را نزد قاصی فرستادم و سفارش كردم كه مجازاتش را تخفیف دهد .

مرد مسافر را آزاد كردند و او گفت : اگر مرا از آن ستون به این ستون نمی بستید تا حالا ‌مرا اعدام كرده بودید . اگر خدا بخواهد از این ستون به آن ستون فرج است .

 

 

این ضرب المثل را هنگامی به كار می برند كه فردی ناامید است و او را دلداری می دهند كه در اندك فرصتی راه چاره پیدا می شود . ( فرج به معنای گشایش در كار و رفع مشكل )‌

 








نوع مطلب :
برچسب ها : ضرب المثل،
لینک های مرتبط :


جمعه 3 بهمن 1393 :: نویسنده : سید محمد حسینی
كلاه فروش,كلاه فروش و میمون ها  متن حكایت
روزی كلاه فروشی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت كند. كلاه ها را كنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد كه كلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه كرد. تعدادی میمون را دید كه كلاه ها را برداشته اند.
فكر كرد كه چگونه كلاه ها را پس بگیرد. در حال فكر كردن سرش را خاراند و دید كه میمون ها همین كار را كردند. او كلاه را از سرش برداشت و دید كه میمون ها هم از او تقلید كردند. به فكرش رسید كه كلاه خود را روی زمین پرت كند. این كار را كرد و دید میمون ها هم كلاه ها را بطرف زمین پرت كردند. او همه كلاه ها را جمع كرد و روانه شهر شد.
سال های بعد نوه او هم كلاه فروش شد. پدربزرگ این داستان را برای نوه اش را تعریف كرد و تاكید كرد كه اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد كند. یك روز كه او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت كرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد. او شروع به خاراندن سرش كرد. میمون ها هم همان كار را كردند. او كلاهش را برداشت، میمون ها هم این كار را كردند. نهایتا كلاهش را بر روی زمین انداخت ولی میمون ها این كار را نكردند. یكی از میمون ها از درخت پایین امد و كلاه را از سرش برداشت و در گوشی محكمی به او زد و گفت: «فكر می كنی فقط تو پدر بزرگ داری.»
شرح حكایت
اگر زمانی كه دیگران پیش می روند ما در فكر حفظ وضع موجود خودمان باشیم در واقع عقب رفته ایم. بخواهیم یا نخواهیم رقابت سكون ندارد.







حکایت,حکایت مال باخته و كریم خان زند

حکایت مال باخته و كریم خان زند

مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا كریمخان را ملاقات كند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال كشیدن قلیان ناله و فریاد مرد را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان، وی دستور می دهد كه مرد را به حضورش ببرند.

 

مرد به حضور خان زند می رسد و كریمخان از او می پرسد: «چه شده است چنین ناله و فریاد می كنی؟»

 مرد با درشتی می گوید: «دزد همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم!»

 

خان می پرسد: «وقتی اموالت به سرقت می رفت تو كجا بودی؟»

 مرد می گوید: «من خوابیده بودم!»

 

خان می گوید: «خوب چرا خوابیدی كه مالت را ببرند؟»

 مرد می گوید: «من خوابیده بودم، چون فكر می كردم تو بیداری!»

 

خان بزرگ زند لحظه ای سكوت می كند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران كنند و در آخر می گوید: «این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم.»

 




حکایت نماز قضا, نماز قضا, حکایت, حکایت آموزنده

زاهدی مهمان پادشاه شد، چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بیش از آن کرد که عادت او تا ظن صلاحیت در حق او زیادت کنند.

 

چون به مقام خویش آمد سفره خواست تا تناولی کند. پسری صاحب فراست داشت گفت : ای پدر باری به مجلس سلطان در طعام نخوردی؟ گفت : در نظر ایشان چیزی نخوردم که بکار آید . گفت : نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که بکار آید.









صوفی و خرش

حکایت جالب و خواندنی صوفی و خرش

حکایت صوفی و خرش

روزی بود و روزگاری در زمانهای پیش یك صوفی سوار بر خرش به خانقاه رسید و از راهی دراز آمده و خسته بود و تصمیم گرفت كه شب را در آن جا بگذراند پس خرش را به اسطبل برد و سپرد به دست مردی كه مسئول نگهداری از مركبها بود و به او سفارش كرد كه مواظب خرش باشد.
 
خود به درون خانقاه رفت و به صوفیان دیگر كه در رقص و سماع بودند پیوست او همانطور كه با صوفیان دیگر به پایكوبی مشغول بود مردی كه ضرب می زد و آواز می خواند آهنگ ضرب را عوض كرد و شعری تازه خواند كه می گفت خر برفت و خر برفت و خر برفت. آن مرد تا این شعر را بخواند صوفیان و از جمله آن مرد صوفی شور و حال دیگر یافتند و دسته جمعی خواندند خر برفت و خر برفت و خر برفت و تا صبح پایكوبی كردند و خر برفت را خواندند تا اینكه مراسم به پایان آمد.
 
 همه یك یك خداحافظی كردند و خانقاه را ترك گفتند به جز صوفی داستان ما و او وسایلش را برداشت تا به اسطبل برود و بار خرش كند و راه بیفتد و برود. از مردی كه مواظب مركبها بود سراغ خرش را گرفت اما او با تاسف گفت خر برفت و خر برفت و خر برفت. صوفی با تعجب پرسید منظورت چیست؟ گفت دیشب جنگی درگرفت، جمعی از صوفیان پایكوبان به من حمله كردند و مرا كتك زدند و خر را گرفتند و بردند و فروختند و آنچه می خورید و می نوشید از پول همان خر بود و من به تنهایی نتوانستم جلوی آنها را بگیرم.

 

صوفی با عصبانیت گفت تو دروغ می گویی اگر آنها ترا كتك زدند چرا داد و فریاد نكردی و به من خبر ندادی؟ پیداست خود تو با آنان همدست بوده ای مرد گفت من بارها و بارها آمدم كه به تو خبر بدهم و خبر هم دادم كه ای مرد صوفیان می خواهند خرت را ببرند ولی تو با ذوقت از دیگران می خواندی خر برفت و خر برفت و خر برفت و من با خود گفتم لابد خودت اجازه داده ای كه خرت را ببرند و بفروشند. صوفی با ناراحتی سرش را به زیر افكند و گفت آری وقتی صوفیان این شعر را می خواندند من بسیار خوشم آمد و این بود كه من هم با آنها می خواندم
 
آری صوفی با تقلید كوركورانه از آن صوفیان كه قصد فریب او را داشتند گول خورد و خرش را از كف داد.


خلق را تقلید شاه بر باد داد                     ای دو صد لعنت بر آن تقلید باد








حکایت آهو در طویله خران,حکایت,حکایت جالب,حکایت طنز

صیادی، یک آهوی زیبا را شکار کرد واو را به طویله خران انداخت. در آن طویله، گاو و خر بسیار بود. آهو از ترس و وحشت به این طرف و آن طرف می گریخت. هنگام شب مرد صیاد، کاه خشک جلو خران ریخت تا بخورند. گاوان و خران از شدت گرسنگی کاه را مانند شکر می خوردند. آهو، رم می کرد و از این سو به آن سو می گریخت، گرد و غبار کاه او را آزار می داد.

 

چندین روز آهوی زیبای خوشبو در طویله خران شکنجه می شد. مانند ماهی که از آب بیرون بیفتد و در خشکی در حال جان دادن باشد. روزی یکی از خران با تمسخر به دوستانش گفت: ای دوستان! این امیر وحشی، اخلاق و عادت پادشاهان را دارد، ساکت باشید. خر دیگری گفت: این آهو از این رمیدن ها و جستن ها، گوهری به دست آورده و ارزان نمی فروشد. دیگری گفت: ای آهو تو با این نازکی و ظرافت باید بروی بر تخت پادشاه بنشینی. خری دیگر که خیلی کاه خورده بود با اشاره سر، آهو را دعوت به خوردن کرد. آهو گفت که دوست ندارم. خر گفت: می دانم که ناز می کنی و ننگ داری که از این غذا بخوری.

آهو گفت: ای الاغ! این غذا شایسته توست. من پیش از اینکه به این طویله تاریک و بد بو بیایم در باغ و صحرا بودم، در کنار آب های زلال و باغ های زیبا، اگرچه از بد روزگار در اینجا گرفتار شده ام اما اخلاق و خوی پاک من از بین نرفته است. اگر من به ظاهر گدا شوم اما گدا صفت نمی شوم. من لاله سنبل و گل خورده ام. خر گفت: هرچه می توانی لاف بزن. در جایی که تو را نمی شناسند می توانی دروغ زیاد بگویی. آهو گفت : من لاف نمی زنم. بوی زیبای مشک در ناف من گواهی می دهد که من راست می گویم. اما شما خران نمی توانید این بوی خوش را بشنوید، چون در این طویله با بوی بد عادت کرده اید.




نوع مطلب :
برچسب ها : حکایت،
لینک های مرتبط :


مداحی / حاج سعید حدادیان / سال 1392 / گلچین ایام فاطمیه 1392 /

  نام فایل حجم فایل(مگا بایت) تعداد دریافت بازدید پخش دریافت متن
هر کجا رو زده ام آبرویم را بردم ( مناجات ) 10.21 7508 3370  
روضه حضرت اباالفضل (ع) 4.61 6415 2671  
روضه حضرت زهرا (س) 4.51 3639 1467  
روضه حضرت اباالفضل (ع) 2.78 4216 1650  
روضه حضرت زهرا (س) 3.25 2674 1262  
روضه حضرت زهرا (س) 8.8 2595 1100  
روضه حضرت زهرا (س) 7.94 2154 910  
روضه حضرت زهرا (س) 6.45 2910 1043  
   





نوع مطلب :
برچسب ها : مداحی،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 2 بهمن 1393 :: نویسنده : سید محمد حسینی

| دانلود با لینک مستقیم از سرورهای سایت |
◄◄ بروزرسانی: نسخه با کیفیت بلوری ۷۲۰p و ۱۰۸۰p اضافه شد ►►

 

 

 

 

» نام: عدالت جویان: امپراطوری آتلانتیس – Justice League: Throne of Atlantis
» سال تولید: ۲۰۱۵
» کارگردان: Ethan Spaulding
» شرکت تولید کننده: Warner Bros. Animation, DC Comics
» کشور تولید کننده: آمریکا
» زمان: ۷۲ دقیقه
» زبان: انگلیسی
» کیفیت: عالی (BR-Rip 1080p + BR-Rip 720p)
» پیوند: IMDB

 

خلاصه داستان: عدالت جویان: امپراطوری آتلانتیس (به انگلیسی: Justice League: Throne of Atlantis) نام پویانمایی از سری کارتون‌های عدالت‌جویان، محصول مشترک کمپانی‌های برادران وارنر (به انگلیسی: Warner Bros. Animation) و دی‌سی کمیکز (به انگلیسی: DC Comics) می‌باشد که به کارگردانی ایتان اسپائولدینگ (به انگلیسی: Ethan Spaulding) ساخته شده و در سال ۲۰۱۵ توسط کمپانی برادران وارنر (به انگلیسی: Warner Home Video) عرضه شده است. از دیگر ساخته‌های آقای ایتان اسپائولدینگ می‌توان به پویانمایی‌های «بتمن: نبرد در آرخام – Batman: Assault on Arkham» و «پسر بتمن – Son of Batman» و از دیگر عناوین سری عدالت‌جویان (به انگلیسی: Justice League) می‌توان به «عدالت جویان: نبرد – Justice League: War» و «عدالت‌جویان: تناقض – Justice League: The Flashpoint Paradox» اشاره کرد. داستان پویانمایی بعد از شماره قبلی آن، «عدالت‌جویان: مرز جدید – Justice League: The New Frontier»، رخ می‌دهد. زمانی که جهان در صلح و آرامش به سر می‌برد تا اینکه آتلانتیس به خاطر مرگ پادشاهش به متروپلیس حمله می‌کند. اما ملکه نقشه دیگری در سر دارد و از عدالت جویان می‌خواهد پسر گمشده‌اش را پیدا کنند و…

 

 

 


▼▼ نسخه زبان اصلی – کیفیت BR-Rip 720p ▼▼

» زبان: انگلیسی
» دانلود زیرنویس: انگلیسی
» کیفیت: عالی (BR-Rip 720p)
» فرمت: MKV
» حجم تقریبی: 600 مگابایت
» منبع: www.minitoons.ir

 

دانلود

▼▼ نسخه زبان اصلی – کیفیت BR-Rip 1080p ▼▼

» زبان: انگلیسی
» دانلود زیرنویس: انگلیسی
» کیفیت: عالی (BR-Rip 1080p)
» فرمت: MKV
» حجم تقریبی: 1.11 گیگابایت
» منبع: www.minitoons.ir

 

دانلود





نوع مطلب :
برچسب ها : دانلود،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 2 بهمن 1393 :: نویسنده : سید محمد حسینی
بنده خدا خسیس قله اورست رو فتح می‌کنه، ازش می‌پرسن: انگیزه‌ات چی بود؟ میگه: خدا خفه‌اش کنه اونی رو که گفت: اون بالا نذری میدن !!                                             

        

خسیس ها  رو از چهار تا چیز میشه شناخت:۱- همشون زیرشلواری آبی راه راه دارن
2 هر قلوپ نوشابه که می‌خورن به شیشه نگاه می‌کنن ببینن تا کجاش رفته  !
3 جلوی در وامیستن و به جای اینکه بگن بفرمایین تو، میگن حالا چرا نمیان تو؟
4 بستنی لیوانی که می‌خورن حتما درش رو می‌لیسن!!

 



توی شهر خسیس ها قیمت بلیط اتوبوس از ۲۵ تومان به ۵ تومان می رسه. همه اعتراض می کنند. ازشون می پرسن : چرا اعتراض می کنید ؟ می گن: ما تابه حال وقتی پیاده روی می کردیم ۲۵ تومان به نفع مان می شد ولی حالا فقط ۵ تومان به نفع ما می شه!!




نوع مطلب :
برچسب ها : لطیفه،
لینک های مرتبط :




درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : سید محمد حسینی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :